<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وبلاگ دانشجویان عمران 84 دانشگاه رازی</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Sep 2009 22:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شروع دوباره</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>سلام به همه عاشقان و چشم انتظاران وبلاگ محبوب و دوست داشتنی و پرطرفدار خودم. از اونجایی که طاقت ندارم دپسردگی شما رو ببینم اومدم دوباره آپدیت کنم اینجا رو. یه مدت حالم خوب نبود و دست و دلم به طنز نوشتن نمی رفت. اینکه چرا حالم خوب نبود رو که دیگه همه می دونن و اگه کسی هست هنوز که نمی دونه می خوام ۷۰۰ سال سیاه نفهمه. به هر حال، دیگه گفتم یه دستی به سر و گوش اینجا بکشیم. الانم مثلاً در حال درس خوندنم. امتحانای دانشگاه هم شروع شده. ۳ تا دادم ۳تا مونده. بهم سر بزنین گناه دارم! فعلا خدافظی. </description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 22:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنکور ارشد</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سال نو مبارک! اینم از آخرین پست سال ۸۷ که قرار بود تو مجله چاپ بشه ولی نشد. بهتر &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;پی نوشت ۱: تولدم مباااااااااااااارک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دونم نوشتن خاطره ی روزی رو که کنکور کارشناسی ارشد داشتم از کجا شروع کنم. شاید بهتره از دردسرهای ثبت نام و دفترچه گرفتن و فرم پرکردن و این چیزا بگم. البته خیلی هم رو به عقب نریم بهتره. مثلاً این که کجا به دنیا اومدم و دوران کودکیمو چطوری گذروندم و پدر و مادرم چکاره ان مسلماً ربطی به موضوع نداره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Mar 2009 12:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کپسول بیکاری</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>سلام. می دونم که همه منتظرم بودین. می دونم که هر روز به امید دیدن یه پست تازه به این وبلاگ سر می زدین. می دونم که غیبتم افسردتون کرده. می دونم که چند نفری از غم دوری من خودکشی کردن. می دونم که موجود خیلی دوست داشتنی هستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;ولی خب به هر حال برگشتم. خیلی سرم شلوغ بود. خیلی. الانشم که اومدم اینجا پست بذارم هزار جور بامبول سر خودم در آوردم و به اصطلاح سر خودمو گول مالیدم که اگه نرم جوونای مردم خودکشی می کنن و رو به اعتیاد میارن و نفرین مادرای داغدیده دامنمو (پاچه شلوارمو) می گیره و ...&lt;BR&gt;امروز انتخاب واحد و اینا داشتیم، فردا حذف و اضافه اس، پیروزی خون بر شمشیر هم که مبارکتون باشه، خاتمی هم که رسماً اعلام کاندیداتوری کرد. چهارشنبه هم کنکور ارشد دارم. دیگه همین چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمی رسه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پست جدیدمونم یه مطلب طنزه که از وبلاگ قبلی خودم دزدیدم و تو نشریه هم چاپ شد. بهم سر بزنید.فعلا بای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پرنده روی سیم برق&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;سوال: ده تا پرنده نشسته بودند روی سيم برق . يه شکارچی مياد يه تير می زنه به يکيشون. چند تا پرنده روی سيم باقی می مونند؟&lt;BR&gt;جواب: بستگی به مليت پرنده ها داره:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 21:22:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قابوس نامه</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>توضیح ضروری: در راستای اعتلای فرهنگ غنی و پربار ایرانی، بر آن شدیم تا فرازهایی از کتاب قابوس نامه، اثر ارزشمند عنصر المعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار را که در قرن پنجم هجری به رشته تحریر در آومده، به نثر فارسی معاصر برگردان کنیم. باشد که مقبول افتد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اندر آداب طلب علم و فقیهی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   بدان ای پسر، علمی که تعلق به پیشه دارد چون طبیبی و مهندسی، هر یکی را سامانی است که اگر تو رسم و سامان این ندانی، اگر چه اوستاد کسی باشی در آن باب، چون اسیر باشی.&lt;BR&gt;- ترجمه: پسر عزیزم! حتی اگه به زور دانشگاه آزاد و پیام نور و غیر انتفاعی هم که شده تونستی دکتر مهندس بشی، تا وقتی نتونی دست خودتو یه جا بند کنی و درآمد داشته باشی مدرکت به درد عمه ات می خوره! برای این کار لازمه که رسم و رسوم زیر آبی رفتن و رشوه دادن و کار چاق کردن رو خوب یادبگیری؛ وگرنه هر چقدر هم که به کارت استاد باشی، علمت رو باید بذاری در کوزه!&lt;BR&gt;- نتیجه گیری: حتی در زمان حمله ی مغول هم تو کشور ما بیشترین بها رو به علم و دانش می دادن و هیچ قدرتی خارج از ضوابط موجود نمی تونسته در سیستم گزینش عادلانه نیروها که براساس شایسته سالاری طرح ریزی شده بود،خللی وارد کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   اندر طب تا دست کاری و رنگ آمیزی و هلیله دهی بصواب و ناصواب در نرود، هم مراد حاصل نشود.&lt;BR&gt;- ترجمه: اگه دکتر شدی باید خوب بتونی مریضاتو رنگ کنی! مثلاً کسی که برای سرماخوردگی میاد پیشت رو بدلیل ابتلا به سرطان موهای ساق پا و آبگرفتگی جزایر لانگرهانس و فرو رفتن شست پا در لوزالمعده و ...، چندین بار بیاری و ببری و پول ویزیت ازش بگیری و براش آزمایش خون و ام آر آی و پی چی اسکن و پلیسه و ماکسی بنویسی و تحت اعمال جراحی طویل المدت قرار بدی و تا مطمئن نشدی که طرف رو خوب چلوندی و شیره جونشو کشیدی، دست به کار مداوا نزنی!&lt;BR&gt;- نتیجه گیری: نویسنده در اینجا به تشریح نظام بهداشت و درمان در عهد بوق می پردازه که البته با گذشت زمان دستخوش تغییرات گسترده ای شده و دست پزشکان رو برای تجویز آزمایش های جدید و نسبت دادن بیماری های مدرن به بیماراشون بازتر کرده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   پس بزرگوارترین علم، علم دین است که اصول او نردبان توحیدست و فروع او احکام شرع است و مخرقه ی او نفع دنیا. پس تو نیز ای پسر تا توانی گرد علم دین گرد تا دین و دنیا بدست آری.&lt;BR&gt;- ترجمه: خوشبختانه این قسمت متن احتیاج به ترجمه نداره!&lt;BR&gt;- نتیجه گیری: در زمان های قدیم، آدم می تونست هم خدا رو بخواد و هم خرما رو!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   پس اگر چنانچه فرمودم طالب علم باشی، پرهیزگار و قانع باش و علم دوست و دنیا دشمن و بردبار و خفیف روح و دیرخواب و زودخیز و حریص به کتابت و درس و متواضع و حق شناس استاد خود باش.&lt;BR&gt;- ترجمه: پس همون طوری که گفتم دودره باز و زیر آب زن و دورو و پاچه خوار و مغرور و حسود باش و فقط کسایی رو تحویل بگیر که واسه ات دوزار استفاده داشته باشن!&lt;BR&gt;- نتیجه گیری: در گذشته مردم خودشون فرق بین افعال معکوس و مستقیم رو می دونستن. اما در ترجمه های امروزی برای راحتی خواننده افعال معکوس هم ترجمه می شن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   و مسئله ای که بیفتد همه اعتماد بر رأی خویش مکن و از مفتیان نیز مشورت خواه و چنانکه گفتم تجربتها نیز بکار دار.&lt;BR&gt;- ترجمه: موقع امتحان دادن اگه توی یه مسئله ای گیر کردی، از خودت علم ساطع نکن! بشین از روی دست بچه زرنگ های کلاس جواب رو پیدا کن. البته همیشه نباید به این روش سنتی اکتفا کرد، بلکه آدم باید از سایر هنرهای تقلب سر جلسه امتحان بهره ببره و از تجربیات و روشهای بقیه که ممکنه به عقل خودش نرسه هم استفاده کنه.&lt;BR&gt;- نتیجه گیری: البته تفاوت موجود بین عمل ننگین تقلب و امر مشورت کردن که در فرهنگ ما بسیار شایسته و مؤکده بر کسی پوشیده نیست. اما اینکه مقصود نویسنده کدومشون بوده جای سوأل داره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   و بر سر کرسی به هر چه خواهی دعوی کن که آنجا سایل باشد، مجیب کس نبود و تو زفان فصیح کن و چنان دان که آن مجلسیان همه بهایم اند، چنانکه خواهی همی گوی تا به سخن اندر نمانی.&lt;BR&gt;- ترجمه: پسرم، اگه خدای نکرده تو با این عقل ناقص و قیافه کج و معوجت استاد شدی و خواستی به چند نفر از خودت بدتر درس بدی، باید با اعتماد به نفس کامل سر کلاس حاضر بشی. اصلاً فکر کن این کسایی که با چشم گشاد و دهان باز جلوت نشستن همه گاو و گوسفند هستن و حرف های تو هم کاه و یونجه ست که داری می ریزی جلوشون! پس شمرده شمرده و خونسرد توضیحاتتو بده و کم نیار.&lt;BR&gt;- نتیجه گیری: در فرهنگ ما احترام به مخاطب و جلب نظر شنونده فوق العاده مهم و حیاتی بوده که در این کتاب هم نویسنده دقیقآ دست روی این نقطه ی حساس گذاشته که تا امروز هم این اصل در ادبیات متکلمان ما دست نخورده باقی مونده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   هر سوألی که از تو پرسند، آن را که دانی جواب ده و آن را که ندانی بگوی که: چنین مسئله نه سرِ کرسی را بُوَد، به خانه آی تا بخانه جواب دهم که خود کس به خانه نیاید بدان سبب. و اگر تعمد کنند و بسیار نویسند، رقعه را بدر و بگوی که: این مسئله ی ملحدانست و سایل این مسئله زندیقست و همه بگویند که لعنت بر ملحدان باد و زندیقان که دیگر آن مسئله از تو کس نیارد پرسیدن.&lt;BR&gt;- ترجمه: اگه دانشجوا ازت سوأل پرسیدن، اونایی رو که بلدی قشنگ جواب بده. اگه جواب رو بلد نبودی به طرف بگو برای اینکه وقت بقیه گرفته نشه بعد از کلاس بیاد تو اتاقت تا براش مطلب رو جا بندازی! تجربه ثابت کرده که معمولاً دانشجوا اینقدر هم فعال و مشتاق نیستن که بخوان پی گیر بشن. ولی اگه طرف سیریش شد و گیر داد، بگو که این سوأل اصلاً ربطی به موضوع درس نداره و هرکس اونو پرسیده می خواد نظم کلاس رو بهم بریزه و وقت سایرین رو هدر بده و آدم پست و رزلیه و غلط می کنه کسی سر کلاس من بخواد از این خاله زنک بازی ها در بیاره و فضای کلاس رو مسموم کنه و من پدرشو در می آرم و قص علیهذا!&lt;BR&gt;- نتیجه گیری: بازم شاهد روش های تربیتی در دوران طلایی فرهنگ و هنر و علوم در کشورمون هستیم که امروزه در دانشگاه های بزرگ دنیا و توسط اساتید خفن داره اجرا می شه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   پس اگر این صناعت نورزی و این توفیق نیابی، باری طریق تجارت بر دست گیر تا مگر از آن نفعی یابی.&lt;BR&gt;- ترجمه: زنهار ای فرزند! از ارثیه و ملک و املاک پدری که خودت می دونی خبری نیست، اگه عرضه درس خوندن رو هم نداری گردن شکسته ات برو تو یه مغازه ای چیزی پادویی کن بلکه از گرسنگی نمیری!&lt;BR&gt;- نتیجه گیری: از زمان های قدیم، پدران خیلی نگران حال فرزندان نااهلشون بودن و در همه حال ازشون پشتیبانی می کردن و حتی برای مواقع کارتن خواب شدن بچه هاشونم برنامه داشتن تا بالاخره عاقبت به خیرشون کنن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   امید است که شما خوانندگان عزیز دستور العمل های فوق رو جدی بگیرید و اونو سرلوحه کارتون قرار بدین. تمّت!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Oct 2008 15:51:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاسخ به شبهات!!!</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>   سلام. امروز می خوام جواب کامنت های پست قبلیم رو بدم. از این به بعد لطفاً هر کس خواست نظری چیزی درباره مطالب غیر طنزم بده، یا خودشو معرفی کنه و آدرس وبلاگ یا ای میلشم بده یا با ای میلم تماس بگیره. چون این آخرین باریه که جواب کسی رو به عنوان پست وبلاگ می ذارم و زین پس جواب کامنت های بی نام و نشان رو نمی دم! دفعه قبلم چون دلم پر بود پست گذاشتم. صفحه نظرات رو هم بستم. هر کس حرفی داشت رو پست قبلی کامنت بده. مرسی. طاعات و عبادات مؤمنین و مؤمنات هم مورد قبول درگاه عبودیت قرار بگیره ایشالا! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; </description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 08:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد دل</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>   - خواندن کامنت هایی که یه غریبه برام گذاشته بود، منو به فکر واداشت و باعث شد که این مطلب رو بنویسم:&lt;BR&gt;   دوست عزیزی که حتی اسمت رو هم نمی دونم! خوشحالم از اینکه نوشته های منو خوندی. به هر حال برای هر وبلاگ نویسی مایه افتخاره که بقیه مطالبشو بخونن و خوششون بیاد.&lt;BR&gt;   همون طوری که همه می بینن، مدتیه با نوشتن مطالب طنز خودمو سرگرم کردم. به قول یکی از دوستان هیچ حد و مرزی هم برای خودم قائل نیستم و به همه می تازم و همه چیز و همه کس رو به باد تمسخر گرفتم. با این کار سعی داشتم از خودم فرار کنم. نمی خوام جدی باشم. نمی خوام توی دنیای واقعی زندگی کنم. دنیای کثیف و سیاه دور و برمون. دوست عزیز! زندگی منو تو اونقدر تلخه که فقط احمقها و کسایی که نسبت به جهان بی توجه هستند می تونن زیر این بار سنگین دووم بیارن.&lt;BR&gt;   قبلاً معتقد بودم آدم باید تا جایی که در توان داره وظیفه ی خودشو برای بهبود اوضاع محیط اطرافش در درجه ی اول و  جامعه ی جهانی انسان ها در نگرش کلی تر انجام بده؛ حتی اگه مطمئن باشه که با تلاش اون نتیجه ای حاصل نمی شه. اما یه نکته رو فراموش کرده بودم و اونم یأسه. ناامیدی زودتر از اونی که فکرشو می کردم روم اثر گذاشت و منو از تلاش بازداشت. خیلی وقته که در خودم نیرویی برای مبارزه احساس نمی کنم. کنار اومدن با این قضیه که حتی با بذل جونت هم نمی تونی درصدی از نابسامانی های موجود رو کاهش بدی خیلی سخت و دردناکه. چشماتو باز کن و جامعه ای که توشی رو خوب نگاه کن. متأسفانه ما در بدترین نقطه ی کره ی زمین به دنیا اومدیم. یه دنیا ادعا داریم ولی هیچی نیستیم. دور و برمون همین عرب های پاپتی رو نگاه کن. کشورشون بیابونیه، اما همیشه آب توی لوله هاشون جریان داریه. برقشون هیچ وقت قطع نمی شه. البته قصدم این نیست که زندگی اونا رو مدینه فاضله جلوه بدم. اونا هم مثل ما انگلن. ما همه یه عده مصرف کننده ی بی خاصیت هستیم که داریم با پول نفتمون، تکنولوژی ها و اختراعات مردم دیگه رو ازشون می خریم ولی حتی ظرفیت استفاده کردن از اونا رو هم نداریم. فرقمون با عربها هم اینه که اونا با پولاشون خوش می گذرونن و بهترین کالاها و خدمات رو از پیشرفته ترین کشورها می گیرن و مثل خوک مصرف می کنن، اما ما عرضه انجام همون کار رو هم نداریم. مغزمون رشد نمی کنه. دیدمون وسیع نیست. کتابی نمی خونیم. توی دانشگاه ها گاو می ریم و گوسفند بیرون میا یم. ورزشکارامونم که تو المپیک فرت و فرت می بازن و چیزی به اسم غرور ملی برامون باقی نمی ذارن!&lt;BR&gt;   این زندگی ماست. جوونی مون داره از دست می ره. مگه ما چه مدت از عمرمونو بیست ساله هستیم؟ عمری که هر لحظه ممکنه تموم بشه. به قول یه نفر « ما بچه های نسل وسط تاریخ هستیم. هیچ هدف و مقصدی نداریم. هیچ جنگ بزرگی نداریم. رکود شدید نداریم. جنگ بزرگ ما یه جنگ روحیه. رکود شدید در زندگی خود ماست. ما همه بزرگ شده ی تلویزیونیم و می خوایم باور کنیم که یه روز میلیاردر، ستاره سینما یا موسیقی راک می شیم؛ ولی نمی شیم. آروم آروم داریم متوجه واقعیت می شیم. و خیلی خیلی هم کفری هستیم.»&lt;BR&gt;   حسرت به دل هستیم. حسرت رفتن به یه کنسرت موسیقی خوب، حسرت پوشیدن یه لباس دلخواه، حسرت شرکت در یک انتخابات آزاد، حسرت اینکه طوری باهامون رفتار بشه که از ته دل احساس کنیم یه انسان هستیم.&lt;BR&gt;   مثل حشرات تو خودمون می لولیم و نمی فهمیم که دنیا این چیزی نیست که تلویزیون ما نشون می ده. اعتقاداتمون مسخره اس. ما ملت هفتاد میلیون نفری، هفت میلیارد انسان رو گمراه می دونیم و خودمونو بهشتی! اما نباید از وضع موجود انتقاد کنیم. چون هر چقدر هم که داد بزنیم و هوار کنیم چیزی عوض نمی شه. تازه، ما فردا قراره استخدام دولت بشیم. خیلی جالبه! برای جلب رضایت حکومت که ما رو با این پرداخت های ناچیز، عملاً به بیگاری می گیره و استثمار می کنه، باید فکرمون رو پنهان کنیم. باید خودمون نباشیم. و این یعنی درد. متأسفم برای کسانی که نه احمق هستن و نه اهل ماهی گرفتن از این آب گل آلود. باید درد رو بچشیم و در فقدان درمان بسوزیم و بسازیم.&lt;BR&gt;   پس بذار طنز بنویسیم تا این چند سال عمر بی ارزش و حقیرمون رو با شادی مشمئز کننده و نازلی سر کنیم که بعضی وقتا حالمون رو بهم می زنه.&lt;BR&gt;   امیدوارم بازم بهم سر بزنی. دوست داشتم بیشتر حرف بزنم اما ...</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 15:20:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تریلوژی لمپن - قسمت آخر</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>توضیح ضروری: لمپن اسم یکی از اساتید دانشگاهه. وجه تسمیه این نامگذاری هم بی شخصیت و بی وجهه بودنشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و بونامی چند وقتیه که ریزش مو پیدا کردیم. دیروز رفته بودیم پیش یه خانوم دکتری که ببینیم چه مرگمونه. از در که وارد شدیم دیدیم گوش تا گوش دختره که با مامانشون اومدن نشستن اونجا و منتظرن که ویزیت بشن. هیچکدومشون هم شبیه آدمای مریض نبودن. البته این موضوع یه دلیل ساده داره، اونم اینه که وقتی یه نفر متخصص پوست و مو می شه طبیعیه که مریض تصادفی یا مسمومیت غذایی رو نمیارن پیشش! القصه؛ از شانس ما تنها عناصر ذکور توی مطب من و بونامی بودیم و بقیه هم که گفتم از این دختر باکلاسا بودن که اومده بودن فرمول جدید ماسک هلو رو بگیرن یا درباره جوش زیر پوستی که احساس می کردن رو لپشون در اومده با دکتر مشورت کنن. همچین نگاهمون می کردن که انگار شون پن رو تو نماز جمعه تهران دیدن! اولش فکر کردیم نکنه زیپ شلوارمون بازه که اینطوری مورد توجه قرار گرفتیم، بعد که از اون ناحیه مطمئن شدیم رفتیم پیش منشیه که وقت بگیریم. منشیه همزمان با مانیکور کردن ناخن های پاش، هر ده دقیقه یه جمله هم با ما حرف میزد:&lt;br /&gt;-  سلام. خسته نباشيد.&lt;br /&gt;-  سلام... خيلي ممنون... بفرماييد... امرتون؟ ( -امرتون و زهر مار! خب وقت می خوایم دیگه! فکر کردی اومدیم روز جهانی کودک و تلویزیون رو تبریک بگیم؟)&lt;br /&gt;-  ببخشيد، يه وقت ميخواستیم. &lt;br /&gt;-  براي امروز؟ ( - نه برای سال دیگه همین موقع!)&lt;br /&gt;- بله. اگه ميشه. &lt;br /&gt;- بله... حتما ً... ولي ممکنه زياد طول بکشه. ( با این سرعت عملی که تو داری به خرج می دی اگه زیاد طول نکشه جای تعجبه)&lt;br /&gt;-  مسأله يي نيست. &lt;br /&gt;- اسمتون ؟ &lt;br /&gt;- مارمولک و بونامی.&lt;br /&gt;- بله... تشريف داشته باشيد... نوبتتون که شد بهتون اطلاع مي دم. &lt;br /&gt;پول رو بهش دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم. ملت کماکان داشتن ما رو نگاه می کردن. کم کم اعتماد به نفسمون داشت از بین می رفت. حالا بعضیا که روبروی ما نشسته بودن و نگاه می کردن مسئله ای نبود، یه دختری که در منتها الیه سمت راستمون نشسته بود گردنشو به قاعده دو متر دراز کرده بود و با تعجب و دهن باز زل زده بود به ما دو تا. دلم می خواست پاشم گردنشو اینقدر فشار بدم تا چشماش از کاسه در بیاد و اینطوری رو اعصاب من راه نره. نیم ساعتی منتظر بودیم و کم کم سنگینی جو داشت از بین می رفت و بقیه داشتن متوجه می شدن که ما هم انسانیم و خطری برای جامعه بشری نداریم. منشیه هم مانیکور کردن ناخن های پاشو تموم کرد و شروع کرد به لکه گیری لاک ناخن های دستش. اینجا بود که یه صدای مهیب از تو راه پله به گوش رسید. همه نگاهشون رو به طرف در بردن که ببینن این موجودی که عنوان سنگین ترین پستاندار خشکی رو از فیل ربوده کیه! در باز شد و لمپن با اون قیافه خنگول و لبخند احمقانه اش در حالی که نفس نفس میزد وارد مطب شد و یه راست رفت سراغ منشی. بر خلاف انتظار من و بونامی که فکر کردیم الان خانومای تو اتاق انتظار با نگاهشون لمپن رو می خورن، هیچ کس توجهی بهش نمی کرد!&lt;br /&gt;- سلام خانوم. خوبی؟ مرسی منم خوبم! خسته نباشید. واقعا زحمت می کشین برای جامعه ما. اگه اجازه بدین ...&lt;br /&gt;- کافیه دیگه. صداتو بِبُر! با این قیافه ات اینجا چی کار داری؟&lt;br /&gt;- یه وقت می خواستم اگه ممکنه. &lt;br /&gt;- نه ممکن نیست. تو باید بری صافکاری و جلوبندی وقت بگیری نه دکتر پوست و مو.&lt;br /&gt;- تو رو خدا. قول می دم زود بیام بیرون.&lt;br /&gt;- می خوام صد سال نیای بیرون. مگه اینجا توالت عمومیه که اینجوری می گی؟&lt;br /&gt;- خب ببخشید. تو رو خدا. جون هرکی دوست داری یه وقت بهم بده!&lt;br /&gt;- اول شصت هزار تومن بده تا ببینم می تونم بفرستمت تو یا نه.&lt;br /&gt;- دفترچه بیمه دارم.&lt;br /&gt;- بیمه ات چیه؟&lt;br /&gt;- نیروها مسلح! ( اینجا دو تا شاخ رو سر منو بونامی سبز شد!)&lt;br /&gt;- بده ببینم.&lt;br /&gt;- بفرما.&lt;br /&gt;- بله... آقای سوسک کثیف هستی دیگه؟&lt;br /&gt;- آره. اونم عکس خودمه. برا وقتیه که هنوز نرفته بودم خارج. اون موقع ها خیلی جوون بودم... ( دو تا شاخ دیگه به سر منو بونامی اضافه شد. آخه این اسمش لمپن بود نه سوسک کثیف.)&lt;br /&gt;- بسه دیگه. نگفتم شجره نامه ات رو بگی که. یه بار دیگه حرف زیادی بزنی با این سوهان چشمتو در میارما! همینجا منتظر باش تا بهت بگم چی کار کنی.&lt;br /&gt;- می تونم بشینم؟ آخه خیلی خسته هستم. چند روزیه که خیلی گرفتارم. یه مقداری کسر خواب هم دارم...&lt;br /&gt;- غلط می کنی بشینی! گردنِ خوردت همینجا منتظر باش گفتم. هیچ حرکت مشکوکی هم نکن. یه کلمه هم حرف نزن.&lt;br /&gt;بعد منشیه گوشی تلفن رو برداشت و یه جور مرموزی با تلفن حرف زد و از رو دفترچه بیمه لمپن یه مطالبی رو برای کسی که اونطرف خط بود خوند و آخرش هم گفت یه خورده زودتر لطفاً. حس فضولی داشت خرخره منو بونامی رو می جوید که ببینیم آخر عاقبت این لمپن چی میشه. یه دفعه دیدیم در مطب باز شد و دو تا مرد سیبیل کلفت عصبانی که دو تا چماق گنده تو دستشون بود وارد مطب شدن و با خشونت هر چه تمام تر داد زدن : کدومشونه؟ زود باش بگو کدومشونه؟ منشیه که خیلی هیجان زده شده بود تندی از جاش بلند شد و با دستش لمپن رو نشون داد و گفت : اینه... اینه! تا منشیه لمپن رو نشون داد دو تا سیبیل کلفتا با چماقشون افتادن به جون لمپن و تا می خورد کتکش زدن. اونم به جای اینکه از خودش دفاع کنه یا حداقل سعی کنه از دستشون در بره، هی گریه می کرد و داد میزد : آخه مگه چی کار کردم؟ - زهر مار فلان فلان شده. حالا دیگه با دفترچه بیمه بچه شونزده ساله می آی مطب دکتر؟ تازه اونم دفترچه ای که سه ساله باطل شده! بی شخصیت! لمپن! خرس گنده از این هیکلت خجالت بکش! گریه نکن دیگه! جیغ نزن! اگه گریه بکنی بیشتر می زنیمت ها! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 21:48:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشایی</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>
   سلام. لطفاً به گیرنده های خودتون دست نزنید. متنی که می خونید پست جدید وبلاگه! چند وقتی بود که برای بازگشایی اینجا دودل بودم. راستشو بخواین خودم هم از آدم دمدمی مزاج که یه چیزی بگه و سر حرفش نمونه و مرتب شل کن سفت کن در بیاره خوشم نمی آد. ولی تو این مدتی که وبلاگ تعطیل بود، ملت اینقدر سوژه خنده دستم دادن که دامنم از دست و طاقتم از کف برفت و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم! یه سری سوتی جدید آوردم تحفه ی اصحاب را! در ضمن یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا حالا که فارغ التحصیل شدی وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتی. خدمت این دوست عزیزمون هم عرض کنم که من فعلاً نه قصد ازدواج دارم نه فارغ التحصیل شدن! همینم که بودم!&lt;br /&gt;   اول چند تا مورد از امتحانات بگم تا یادم نرفته. بقیه سوتی ها و مطالب بمونه واسه پست های بعدی.&lt;br /&gt;* تو جلسه ی آخر درس، استاد یه مثال حل کرد و گفت که 69 درصد مواد امتحان پایانی رو همین مثال تشکیل میده. بعد از چند دقیقه بچه ها یه سئوال ازش پرسیدن. استاد هم فرمود که جواب این سئوال چون نکته ی خیلی مهمیه، 27 درصد امتحانه! آخرای جلسه هم یه تمرین بهمون داد که حل کنیم و روز امتحان تحویل بدیم و فرمود که این تمرین 43 درصد امتحان پایانی رو تشکیل می ده و 31 درصد باقی مانده هم از قسمت های اول جزوه میاد.&lt;br /&gt; - نتیجه گیری علمی: روش های درصد گیری متفاوت هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* همون تمرینی که 43 درصد سهمیه داشت، جوابش یه عدد مشخص بود که باید با انجام محاسبات طولانی و طاقت فرسا و جانکاه بهش می رسیدیم. روز قبل از امتحان رفتیم پیش یکی از دوستان تا حل تمرینه رو ازش بگیریم و کپی بزنیم. طرف هم جواب رو بهمون داد و گفت: بچه ها فقط حواستون باشه که عدداش رو یه خرده دست کاری کنین تا استاد شک نکنه!&lt;br /&gt; - نتیجه گیری اخلاقی: حتی اگه برای برنده شدن تو مسابقه ی دو دوپینگ کرده باشی، برای اینکه کسی نفهمه باید آخر بشی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* کایکو یه درس خیلی مهم رو نخونده بود و حسابی حالش گرفته بود و می ترسید که مشروط بشه. بونامی بهش گفت ای دوست عزیزم! چه نشسته ای و کاسه ی چه کنم چه کنم دستت گرفته ای که من، خواهرم پزشکه و بهش می گم یه گواهی برات بنویسه تا بتونی درستو حذف پزشکی کنی! اونم با خوشحالی پذیرفت و در حق بونامی و خانواده ی محترمش دعاهای بسیار کارسازی کرد. روز امتحان استاد دید که یه نفر نیومده. برگه ی حضور غیاب رو نگاه کرد و با صدای بلند داد زد: آقای کایکو غایبه؟ بونامی با شنیدن نعره ی استاد هول کرد و جواب داد: استاد اجازه! کایکو نمی آد. می خواد درسو حذف پزشکی کنه!&lt;br /&gt; - نتیجه گیری تاریخی: همواره دوست نادان از هزار تا دشمن دانا بدتره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* یه روز که از دانشگاه بر می گشتم، یکی از بچه های کلاس رو هم سوار کردم و رسوندم در خونشون. طرف موقع پیاده شدن دستشو تو جیبش کرد و دویست تومن گذاشت بالای داشبورد!&lt;br /&gt; - نتیجه گیری آنارشیستی: لزومی نداره که همه ی انسان های شهرنشین، رفتارشون از قواعد خاصی پیروی کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* قبل از شروع امتحان: با چند تا از دوستان از جمله میگ میگ و بونامی و مخمل، روی یه ردیف صندلی دنج و خلوت نشسته بودیم و داشتیم جدیدترین متد های تقلب رو مرور می کردیم که یه خانوم مراقب اومد وایساد بینمون. حالمون داشت گرفته می شد که یه مراقب دیگه اومد و از خانومه پرسید: چرا اینجا وایسادی؟ - این چند نفر خیلی مشکوک می زنن. وایسادم نذارم تقلب کنن. - برو بابا چه دل خوشی داری تو! مگه بچه ای؟ اینا رو من می شناسم. اینا خانمان براندازن! تو که سهلی، هشت نفر دیگه هم بیاری هیچ تاثیری نداره چون اینا کار خودشونو می کنن. بیا بریم اونطرف خودتو سبک نکن! خانوم مراقب هم که دماغش حسابی سوخته بود سرشو اندخت پایین و رفت.&lt;br /&gt;سر امتحان: با فراغ بال انواع و اقسام هنرهای چیتینگ رو به نمایش گذاشتیم. من که بیشتر از بقیه خونده بودم جواب تک تک سئوالا رو به اقصی نقاط سالن می فرستادم. فقط سئوال 6 و 8 رو بلد نبودم که اونا رو هم از روی برگه میگ میگ جواب دادم. چند دقیقه بعد میگ میگ با لحن نگرانی بهم گفت: جواب سئوال 6 و8 رو برسون!!!&lt;br /&gt;بعد از امتحان: مخمل رفته بود پیش استاد که ازش نمرشو بپرسه. اونم گفته بود که شما 14 شدی آقای مخمل. حالا دوست داری چند بهت بدم؟ مخمل هم یه خورده این پا اون پا کرده بود و گفته بود: استاد اگه بهم 16 یا 17 بدی یه دنیا ممنونت می شم! استاد: عزیزم شما نمره ات 19 شده بود. ولی کاملاً مشخصه که تقلب کردی. همون 17 رو بهت می دم که از سرتم زیاده تا یه دنیا ممنونم بشی!&lt;br /&gt;نکته ی جالب اینجا بود که همه ی متقلبین از جمله مخمل، بونامی، میگ میگ و چند تا دختر پسر دیگه که نزدیک من بودن 17 شدن، خود من که تقلب رسونده بودم بهشون 14 گرفتم!&lt;br /&gt;  - نتیجه گیری وجدانی: وجدان آدمی که برای انجام یه کار حقوق می گیره و تلاش خودشو می کنه اما از عهده اش بر نمی آد نباید درد بگیره!&lt;br /&gt;- نتیجه گیری اخلاقی 1: آدم خودش ده بگیره بهتر از اینه که با تقلب 20 بشه.&lt;br /&gt; - نتیجه گیری اخلاقی 2: قناعت همیشه هم کارساز نیست. گاهی وقتا برای رسیدن به حق و حقوقمون باید بلند پرواز باشیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پ ن 1: از اونجایی که قالب وبلاگ رو آرمان میرزایی طراحی کرده، باید این سئوال رو که گل رز به من چه ربطی داره از اون پرسید. مارمولکه هم که طفل معصوم لوگوی وبلاگه و اینجا واسه خودش می لوله.&lt;br /&gt;پ ن 2 : اصلا اهمیتی به این انتقادهای بی سر و ته نمی دم. منظورم کامنت های هشت و دهه. شما که خودتو خواستی دو نفر معرفی کنی و اومدی دمبتو به عنوان شاهد فرض کردی، یادت  رفته که زیر هر دو تا نظرت، آدرس یه وبلاگ رو نذاری که تابلو بشی!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 00:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>دوست نداشتم این جوری تموم بشه ولی شد. امیدوارم همتون به چیزی که می خواین برسین. داستان وبلاگ من هم این طوری به پایان رسید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم&lt;?XML:NAMESPACE PREFIX = O /&gt;&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حرفی از جنس زمان نشنیدم.&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Apr 2008 20:07:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1387</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>   سلام به همه خوانندگان عزیز و دوست داشتنی وبلاگ دانشجویان عمران رازی. امیدوارم که روزهای خوبی رو در سال هشتاد و شش سپری کرده باشید و سال جدید هم برای همه سرشار از موفقیت و شادی و آزادی باشه. از این که توی این مدت وبلاگ منو تحمل کردید ازتون سپاس گزارم. در سال آینده هم اگه عمری باشه در خدمتتون هستم. دوست داشتم آخرین پست سال هشتاد و شش رو طنز بنویسم ولی راستشو بخواید چیزی به ذهنم نرسید!&lt;BR&gt;   حرف خاص دیگه ای ندارم که بگم. همه تون رو به خدا می سپارم. بهار هم اومد ولی هنوز&lt;BR&gt;سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت &lt;BR&gt;هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان &lt;BR&gt;نفسها ابر، دلها خسته و غمگین &lt;BR&gt;درختان اسکلتهای بلور آجین &lt;BR&gt;زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه &lt;BR&gt;غبار آلوده مهر و ماه &lt;BR&gt;زمستان است! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت : امروز هفتم فروردین تولدمه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; تولدم مممممبااااارک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 19:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
