نمی دونم نوشتن خاطره ی روزی رو که کنکور کارشناسی ارشد داشتم از کجا شروع کنم. شاید بهتره از دردسرهای ثبت نام و دفترچه گرفتن و فرم پرکردن و این چیزا بگم. البته خیلی هم رو به عقب نریم بهتره. مثلاً این که کجا به دنیا اومدم و دوران کودکیمو چطوری گذروندم و پدر و مادرم چکاره ان مسلماً ربطی به موضوع نداره. بگذریم.
روز آزمون من بنا به دلایل غیرقابل انتظاری اصلاً استرس نداشتم. انقدر خونسرد بودم که مادرم بهم شک کرد که نکنه الکی گفتم کنکور ثبت نام کردم و پول ثبت نام رو دودر کردم و از این حرفا. هرچقدر هم بهش می گفتم پاشو صبحونه آماده کن من می خوام کنکور بدم، می گفت سر جلسه بهت کیک می دن همون کافیه! خلاصه رفتم سر کوچه تاکسی گرفتم تا دانشگاه که محل برگزاری آزمون بود.
همه ی بچه ها شاد و خندان دست پدر و مادرشونو گرفته بودن و منتظر باز شدن در حوزه بودن. یه پیرزن گدایی بهم گفت: آقا مهندس تو رو خدا یه کمکی بهم بکن ایشالا قبول بشی. منم گفتم شرمنده مادر جان پول خرد همرام نیست. – ای تف به روت حمّال! ایشالا مشروط بشی! تا فحش های بدتری نداده بود از کنارش رد شدم. رفتم جلوتر چند تا از بچه مثبت های دانشگاه رو دیدم که ترم قبل مرخصی گرفته بودن. همه شون شبیه هم شده بودن. لاغر و تکیده با موی ژولیده و عینک قطور و زیر چشم گود افتاده. اصلاً تابلو نبود که چرا این طوری شدن. با خودم فکر کردم چرا قیافه من شبیه اینا نیست؟ چقدر مادرم بهم گفت یه ورزشی چیزی بکن تا شکمت کوچیک بشه من گوش نکردم. نکنه اینا کنکور قبول بشن و من نشم؟ تو حال و هوای خودم بودم که دوتا گنجشک اومدن نشستن رو یه درختی که بهش تکیه داده بودم و شروع کردن با هم حرف زدن. دقت کردم ببینم چی می گن ولی متوجه نشدم. درستش هم همین بود چون زبون اونا با مال ما فرق داره. بگذریم. در وا شد و ملت مثل مور و ملخ هجوم آوردن به طرف در ورودی، انگار که اتوبوس خالی دیده باشن. منم یه خورده دیگه دقت کردم به حرفای گنجشکا و مورچه هایی که رو تنه درخته رژه می رفتن ولی حرف نمی زدن. بازم چیزی نفهمیدم. رفتم تو.
پرسون پرسون ساختمونی که توش افتاده بودم رو پیدا کردم. داشتم شماره های نفرات تو کلاسا رو می خوندم که دیدم ای داد بیداد! یکی از اساتید دانشگاهمون که مسئول قسمت آزمایشگاه و این حرفاس وایساده در اون کلاسی که منم باید برم. طرف از آون آدمای گیر و بد اخلاق بود که همیشه دعا می کردیم موقع امتحانا مراقب نباشه چون لج آدمو در می آورد و چند بار تقلب بچه ها رو صورتجلسه کرده بود. با هیچکس هم شوخی نداشت. به شانس بدم لعنت فرستادم این مصیبت رو از چشم اون پیرزن گداهه دیدم که اول صبحی آهش دامنمو گرفت. به طور غیر قابل پیش بینی حالم گرفته شد. رفتم نشستم سر جام. اطراف رو یه بررسی کردم. امید به تقلب زیر صفر بود. یه پسره که حماقت و کمبود شدید آی کیو و معلومات تخصصی از قیافه اش کاملاً هویدا بود سمت راستم نشسته بود، پشت سرم دیوار بود و جلو هم یکی از بچه های دانشگاه آزاد بود که از قبل می شناختمش و می دونستم که آی کیو اش در حدّ برگه قیسیه و تا لیسانسشو بگیره بابای خرپولش مثل چی پول پاش خرج کرده بود و فقط برای خالی نبودن عریضه و پز دادن تو مردم اومده بود سر جلسه. سمت چپم هم خالی بود. فکر کردم الان اگه یکی از همون همکلاسای عینکی و لاغر خودم بیاد اینجا بهتره یا نیاد. کم کم داشتم به جمع بندی و جواب سئوالم می رسیدم که دیدم همون استاد گیره اومد نشست کنارم. اولش فکر کردم شاید هنوز امتحان شروع نشده می خواد بهم گیر بده که تقلب نکنم تا لجمو در بیاره. بعد چند تا احتمال دیگه دادم که یادم نیست چی بودن. آخرش به طور غیرقابل باوری فهمیدم که جناب مهندس خودش داوطلبه و می خواد کنکور بده! اولش خندم گرفت و فکر کردم که سوژه ترم بعدمون با بچه ها جور شد! بعد ناراحت شدم که دیگه این اومده نشسته اینجا نمی شه تقلب کرد. بعدش حرصم گرفت و به خودم گفتم باید هرطوری شده حالشو بگیرم. مراقب کلاسی که توش بودیم یه خانوم جوون بود که به طور غیرقابل نفوذی محجبه بود و چادرشو خیلی سفت گرفته بود و مشخص بود که اهل گیر دادن و اذیت کردن نیست. ولی خب از اونجا که از قدیم گفتن خدا گر ز رحمت گشاید دری، ز حکمت ببندد در دیگری، یه بار که مراقب خوب به پستمون خورد این استاد گیره هم خراب شد سرمون.
اول محلش نذاشتم و طوری برخورد کردم که انگار نمی شناسمش. می دونستم که براش خیلی کسر شأنه بیاد با من یه الف بچه سر جلسه بشینه، حتماً خودشو می زنه به اون راه و شتر دیدی ندیدی و از این حرفا. ولی متأسفانه کور خونده بودم. طرف که منو شناخته بود، به اسم صدام زد و حال و احوالی کرد که درس خوندی و آماده ای یا نه و از این حرفا و برام آرزوی موفقیت کرد. نمی دونستم این که من درس خوندم یا نه چه ربطی به اون داره. ولی به هر حال چند تا جواب سرسری بهش دادم. پاسخ نامه ها رو گذاشتن کنار صندلیمون و یه مردی تو بلندگو شروع کرد به حرف زدن که فکر کنم خودشم نمی دونست چی می گه.
جناب مهندس یه خرده مِن مِن کرد و باز حالمو پرسید. گفتم خوبم ولی انگار شما بهتری! اونم خندید و گفت آره منم خوبم فقط فلان درس و فلان درس رو نرسیدم خوب بخونم. راستی هنوزم اهل تقلب هستی شیطون؟! چشمام نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون. حضرت آقا که چهار سال خون ما رو کرده بود تو شیشه، خودشم این کاره اس! دیگه مصمم شدم که یه حال اساسی به استاد عزیز بدم. تو فکر بودم که چطوری انتقاممو ازش بگیرم که آزمون شروع شد. جناب مهندس تا گفتن شروع کنین، بیش از 50 صفحه جزوه و فرمول و تست و کوفت و بدبختی از جیبش در آورد و همزمان با ورق زدن اونا با موبایلش شروع کرد به برقراری ارتباط با فرد مجهول الهویه و معلوم الحالی که جوابا رو براش می گفت و از روی دست نفرات کناری و پشت سر و جلو و ... تست می زد و کلاً یه دوره آموزشی تقلب رو با ظرافت اجرا کرد. دهنم باز مونده بود که بابا این دیگه کیه. مهندس بهم گفت: چرا معطلی؟ اون درسا که نخوندم رو حل کن بقیه رو بهت می رسونم. منم دیدم حالا وقتشه، هر سئوالی که بلد نبود رو الکی بهش می گفتم فلان گزینه رو بزن. گفت مطمئنی؟ چه زود زود حل می کنی سئوالا رو! گفتم بابا مهندس ما رو دست کم گرفتی؟! البته همه ی این مکالمات رو از تو چشمای هم می خوندیم چون سر جلسه بودیم و نمی شد حرف بزنیم. خلاصه یه چهل تایی تست بهش گفتم که حدوداً شصت درصد منفی می شد. دیگه مطمئن شدم که قبول نمی شه.بیسکویتمو خوردم و با خیال راحت اومدم بیرون.
کنکور ارشد
تاريخ: پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 ساعت :4:24 بعد از ظهر
