تریلوژی لمپن - قسمت آخر
تاريخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت :1:19 قبل از ظهر
توضیح ضروری: لمپن اسم یکی از اساتید دانشگاهه. وجه تسمیه این نامگذاری هم بی شخصیت و بی وجهه بودنشه!
من و بونامی چند وقتیه که ریزش مو پیدا کردیم. دیروز رفته بودیم پیش یه خانوم دکتری که ببینیم چه مرگمونه. از در که وارد شدیم دیدیم گوش تا گوش دختره که با مامانشون اومدن نشستن اونجا و منتظرن که ویزیت بشن. هیچکدومشون هم شبیه آدمای مریض نبودن. البته این موضوع یه دلیل ساده داره، اونم اینه که وقتی یه نفر متخصص پوست و مو می شه طبیعیه که مریض تصادفی یا مسمومیت غذایی رو نمیارن پیشش! القصه؛ از شانس ما تنها عناصر ذکور توی مطب من و بونامی بودیم و بقیه هم که گفتم از این دختر باکلاسا بودن که اومده بودن فرمول جدید ماسک هلو رو بگیرن یا درباره جوش زیر پوستی که احساس می کردن رو لپشون در اومده با دکتر مشورت کنن. همچین نگاهمون می کردن که انگار شون پن رو تو نماز جمعه تهران دیدن! اولش فکر کردیم نکنه زیپ شلوارمون بازه که اینطوری مورد توجه قرار گرفتیم، بعد که از اون ناحیه مطمئن شدیم رفتیم پیش منشیه که وقت بگیریم. منشیه همزمان با مانیکور کردن ناخن های پاش، هر ده دقیقه یه جمله هم با ما حرف میزد:
- سلام. خسته نباشيد.
- سلام... خيلي ممنون... بفرماييد... امرتون؟ ( -امرتون و زهر مار! خب وقت می خوایم دیگه! فکر کردی اومدیم روز جهانی کودک و تلویزیون رو تبریک بگیم؟)
- ببخشيد، يه وقت ميخواستیم.
- براي امروز؟ ( - نه برای سال دیگه همین موقع!)
- بله. اگه ميشه.
- بله... حتما ً... ولي ممکنه زياد طول بکشه. ( با این سرعت عملی که تو داری به خرج می دی اگه زیاد طول نکشه جای تعجبه)
- مسأله يي نيست.
- اسمتون ؟
- مارمولک و بونامی.
- بله... تشريف داشته باشيد... نوبتتون که شد بهتون اطلاع مي دم.
پول رو بهش دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم. ملت کماکان داشتن ما رو نگاه می کردن. کم کم اعتماد به نفسمون داشت از بین می رفت. حالا بعضیا که روبروی ما نشسته بودن و نگاه می کردن مسئله ای نبود، یه دختری که در منتها الیه سمت راستمون نشسته بود گردنشو به قاعده دو متر دراز کرده بود و با تعجب و دهن باز زل زده بود به ما دو تا. دلم می خواست پاشم گردنشو اینقدر فشار بدم تا چشماش از کاسه در بیاد و اینطوری رو اعصاب من راه نره. نیم ساعتی منتظر بودیم و کم کم سنگینی جو داشت از بین می رفت و بقیه داشتن متوجه می شدن که ما هم انسانیم و خطری برای جامعه بشری نداریم. منشیه هم مانیکور کردن ناخن های پاشو تموم کرد و شروع کرد به لکه گیری لاک ناخن های دستش. اینجا بود که یه صدای مهیب از تو راه پله به گوش رسید. همه نگاهشون رو به طرف در بردن که ببینن این موجودی که عنوان سنگین ترین پستاندار خشکی رو از فیل ربوده کیه! در باز شد و لمپن با اون قیافه خنگول و لبخند احمقانه اش در حالی که نفس نفس میزد وارد مطب شد و یه راست رفت سراغ منشی. بر خلاف انتظار من و بونامی که فکر کردیم الان خانومای تو اتاق انتظار با نگاهشون لمپن رو می خورن، هیچ کس توجهی بهش نمی کرد!
- سلام خانوم. خوبی؟ مرسی منم خوبم! خسته نباشید. واقعا زحمت می کشین برای جامعه ما. اگه اجازه بدین ...
- کافیه دیگه. صداتو بِبُر! با این قیافه ات اینجا چی کار داری؟
- یه وقت می خواستم اگه ممکنه.
- نه ممکن نیست. تو باید بری صافکاری و جلوبندی وقت بگیری نه دکتر پوست و مو.
- تو رو خدا. قول می دم زود بیام بیرون.
- می خوام صد سال نیای بیرون. مگه اینجا توالت عمومیه که اینجوری می گی؟
- خب ببخشید. تو رو خدا. جون هرکی دوست داری یه وقت بهم بده!
- اول شصت هزار تومن بده تا ببینم می تونم بفرستمت تو یا نه.
- دفترچه بیمه دارم.
- بیمه ات چیه؟
- نیروها مسلح! ( اینجا دو تا شاخ رو سر منو بونامی سبز شد!)
- بده ببینم.
- بفرما.
- بله... آقای سوسک کثیف هستی دیگه؟
- آره. اونم عکس خودمه. برا وقتیه که هنوز نرفته بودم خارج. اون موقع ها خیلی جوون بودم... ( دو تا شاخ دیگه به سر منو بونامی اضافه شد. آخه این اسمش لمپن بود نه سوسک کثیف.)
- بسه دیگه. نگفتم شجره نامه ات رو بگی که. یه بار دیگه حرف زیادی بزنی با این سوهان چشمتو در میارما! همینجا منتظر باش تا بهت بگم چی کار کنی.
- می تونم بشینم؟ آخه خیلی خسته هستم. چند روزیه که خیلی گرفتارم. یه مقداری کسر خواب هم دارم...
- غلط می کنی بشینی! گردنِ خوردت همینجا منتظر باش گفتم. هیچ حرکت مشکوکی هم نکن. یه کلمه هم حرف نزن.
بعد منشیه گوشی تلفن رو برداشت و یه جور مرموزی با تلفن حرف زد و از رو دفترچه بیمه لمپن یه مطالبی رو برای کسی که اونطرف خط بود خوند و آخرش هم گفت یه خورده زودتر لطفاً. حس فضولی داشت خرخره منو بونامی رو می جوید که ببینیم آخر عاقبت این لمپن چی میشه. یه دفعه دیدیم در مطب باز شد و دو تا مرد سیبیل کلفت عصبانی که دو تا چماق گنده تو دستشون بود وارد مطب شدن و با خشونت هر چه تمام تر داد زدن : کدومشونه؟ زود باش بگو کدومشونه؟ منشیه که خیلی هیجان زده شده بود تندی از جاش بلند شد و با دستش لمپن رو نشون داد و گفت : اینه... اینه! تا منشیه لمپن رو نشون داد دو تا سیبیل کلفتا با چماقشون افتادن به جون لمپن و تا می خورد کتکش زدن. اونم به جای اینکه از خودش دفاع کنه یا حداقل سعی کنه از دستشون در بره، هی گریه می کرد و داد میزد : آخه مگه چی کار کردم؟ - زهر مار فلان فلان شده. حالا دیگه با دفترچه بیمه بچه شونزده ساله می آی مطب دکتر؟ تازه اونم دفترچه ای که سه ساله باطل شده! بی شخصیت! لمپن! خرس گنده از این هیکلت خجالت بکش! گریه نکن دیگه! جیغ نزن! اگه گریه بکنی بیشتر می زنیمت ها! ...
من و بونامی چند وقتیه که ریزش مو پیدا کردیم. دیروز رفته بودیم پیش یه خانوم دکتری که ببینیم چه مرگمونه. از در که وارد شدیم دیدیم گوش تا گوش دختره که با مامانشون اومدن نشستن اونجا و منتظرن که ویزیت بشن. هیچکدومشون هم شبیه آدمای مریض نبودن. البته این موضوع یه دلیل ساده داره، اونم اینه که وقتی یه نفر متخصص پوست و مو می شه طبیعیه که مریض تصادفی یا مسمومیت غذایی رو نمیارن پیشش! القصه؛ از شانس ما تنها عناصر ذکور توی مطب من و بونامی بودیم و بقیه هم که گفتم از این دختر باکلاسا بودن که اومده بودن فرمول جدید ماسک هلو رو بگیرن یا درباره جوش زیر پوستی که احساس می کردن رو لپشون در اومده با دکتر مشورت کنن. همچین نگاهمون می کردن که انگار شون پن رو تو نماز جمعه تهران دیدن! اولش فکر کردیم نکنه زیپ شلوارمون بازه که اینطوری مورد توجه قرار گرفتیم، بعد که از اون ناحیه مطمئن شدیم رفتیم پیش منشیه که وقت بگیریم. منشیه همزمان با مانیکور کردن ناخن های پاش، هر ده دقیقه یه جمله هم با ما حرف میزد:
- سلام. خسته نباشيد.
- سلام... خيلي ممنون... بفرماييد... امرتون؟ ( -امرتون و زهر مار! خب وقت می خوایم دیگه! فکر کردی اومدیم روز جهانی کودک و تلویزیون رو تبریک بگیم؟)
- ببخشيد، يه وقت ميخواستیم.
- براي امروز؟ ( - نه برای سال دیگه همین موقع!)
- بله. اگه ميشه.
- بله... حتما ً... ولي ممکنه زياد طول بکشه. ( با این سرعت عملی که تو داری به خرج می دی اگه زیاد طول نکشه جای تعجبه)
- مسأله يي نيست.
- اسمتون ؟
- مارمولک و بونامی.
- بله... تشريف داشته باشيد... نوبتتون که شد بهتون اطلاع مي دم.
پول رو بهش دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم. ملت کماکان داشتن ما رو نگاه می کردن. کم کم اعتماد به نفسمون داشت از بین می رفت. حالا بعضیا که روبروی ما نشسته بودن و نگاه می کردن مسئله ای نبود، یه دختری که در منتها الیه سمت راستمون نشسته بود گردنشو به قاعده دو متر دراز کرده بود و با تعجب و دهن باز زل زده بود به ما دو تا. دلم می خواست پاشم گردنشو اینقدر فشار بدم تا چشماش از کاسه در بیاد و اینطوری رو اعصاب من راه نره. نیم ساعتی منتظر بودیم و کم کم سنگینی جو داشت از بین می رفت و بقیه داشتن متوجه می شدن که ما هم انسانیم و خطری برای جامعه بشری نداریم. منشیه هم مانیکور کردن ناخن های پاشو تموم کرد و شروع کرد به لکه گیری لاک ناخن های دستش. اینجا بود که یه صدای مهیب از تو راه پله به گوش رسید. همه نگاهشون رو به طرف در بردن که ببینن این موجودی که عنوان سنگین ترین پستاندار خشکی رو از فیل ربوده کیه! در باز شد و لمپن با اون قیافه خنگول و لبخند احمقانه اش در حالی که نفس نفس میزد وارد مطب شد و یه راست رفت سراغ منشی. بر خلاف انتظار من و بونامی که فکر کردیم الان خانومای تو اتاق انتظار با نگاهشون لمپن رو می خورن، هیچ کس توجهی بهش نمی کرد!
- سلام خانوم. خوبی؟ مرسی منم خوبم! خسته نباشید. واقعا زحمت می کشین برای جامعه ما. اگه اجازه بدین ...
- کافیه دیگه. صداتو بِبُر! با این قیافه ات اینجا چی کار داری؟
- یه وقت می خواستم اگه ممکنه.
- نه ممکن نیست. تو باید بری صافکاری و جلوبندی وقت بگیری نه دکتر پوست و مو.
- تو رو خدا. قول می دم زود بیام بیرون.
- می خوام صد سال نیای بیرون. مگه اینجا توالت عمومیه که اینجوری می گی؟
- خب ببخشید. تو رو خدا. جون هرکی دوست داری یه وقت بهم بده!
- اول شصت هزار تومن بده تا ببینم می تونم بفرستمت تو یا نه.
- دفترچه بیمه دارم.
- بیمه ات چیه؟
- نیروها مسلح! ( اینجا دو تا شاخ رو سر منو بونامی سبز شد!)
- بده ببینم.
- بفرما.
- بله... آقای سوسک کثیف هستی دیگه؟
- آره. اونم عکس خودمه. برا وقتیه که هنوز نرفته بودم خارج. اون موقع ها خیلی جوون بودم... ( دو تا شاخ دیگه به سر منو بونامی اضافه شد. آخه این اسمش لمپن بود نه سوسک کثیف.)
- بسه دیگه. نگفتم شجره نامه ات رو بگی که. یه بار دیگه حرف زیادی بزنی با این سوهان چشمتو در میارما! همینجا منتظر باش تا بهت بگم چی کار کنی.
- می تونم بشینم؟ آخه خیلی خسته هستم. چند روزیه که خیلی گرفتارم. یه مقداری کسر خواب هم دارم...
- غلط می کنی بشینی! گردنِ خوردت همینجا منتظر باش گفتم. هیچ حرکت مشکوکی هم نکن. یه کلمه هم حرف نزن.
بعد منشیه گوشی تلفن رو برداشت و یه جور مرموزی با تلفن حرف زد و از رو دفترچه بیمه لمپن یه مطالبی رو برای کسی که اونطرف خط بود خوند و آخرش هم گفت یه خورده زودتر لطفاً. حس فضولی داشت خرخره منو بونامی رو می جوید که ببینیم آخر عاقبت این لمپن چی میشه. یه دفعه دیدیم در مطب باز شد و دو تا مرد سیبیل کلفت عصبانی که دو تا چماق گنده تو دستشون بود وارد مطب شدن و با خشونت هر چه تمام تر داد زدن : کدومشونه؟ زود باش بگو کدومشونه؟ منشیه که خیلی هیجان زده شده بود تندی از جاش بلند شد و با دستش لمپن رو نشون داد و گفت : اینه... اینه! تا منشیه لمپن رو نشون داد دو تا سیبیل کلفتا با چماقشون افتادن به جون لمپن و تا می خورد کتکش زدن. اونم به جای اینکه از خودش دفاع کنه یا حداقل سعی کنه از دستشون در بره، هی گریه می کرد و داد میزد : آخه مگه چی کار کردم؟ - زهر مار فلان فلان شده. حالا دیگه با دفترچه بیمه بچه شونزده ساله می آی مطب دکتر؟ تازه اونم دفترچه ای که سه ساله باطل شده! بی شخصیت! لمپن! خرس گنده از این هیکلت خجالت بکش! گریه نکن دیگه! جیغ نزن! اگه گریه بکنی بیشتر می زنیمت ها! ...
