تریلوژی لمپن - قسمت آخر
تاريخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت :1:19 قبل از ظهر
توضیح ضروری: لمپن اسم یکی از اساتید دانشگاهه. وجه تسمیه این نامگذاری هم بی شخصیت و بی وجهه بودنشه!
من و بونامی چند وقتیه که ریزش مو پیدا کردیم. دیروز رفته بودیم پیش یه خانوم دکتری که ببینیم چه مرگمونه. از در که وارد شدیم دیدیم گوش تا گوش دختره که با مامانشون اومدن نشستن اونجا و منتظرن که ویزیت بشن. هیچکدومشون هم شبیه آدمای مریض نبودن. البته این موضوع یه دلیل ساده داره، اونم اینه که وقتی یه نفر متخصص پوست و مو می شه طبیعیه که مریض تصادفی یا مسمومیت غذایی رو نمیارن پیشش! القصه؛ از شانس ما تنها عناصر ذکور توی مطب من و بونامی بودیم و بقیه هم که گفتم از این دختر باکلاسا بودن که اومده بودن فرمول جدید ماسک هلو رو بگیرن یا درباره جوش زیر پوستی که احساس می کردن رو لپشون در اومده با دکتر مشورت کنن. همچین نگاهمون می کردن که انگار شون پن رو تو نماز جمعه تهران دیدن! اولش فکر کردیم نکنه زیپ شلوارمون بازه که اینطوری مورد توجه قرار گرفتیم، بعد که از اون ناحیه مطمئن شدیم رفتیم پیش منشیه که وقت بگیریم. منشیه همزمان با مانیکور کردن ناخن های پاش، هر ده دقیقه یه جمله هم با ما حرف میزد:
- سلام. خسته نباشيد.
- سلام... خيلي ممنون... بفرماييد... امرتون؟ ( -امرتون و زهر مار! خب وقت می خوایم دیگه! فکر کردی اومدیم روز جهانی کودک و تلویزیون رو تبریک بگیم؟)
- ببخشيد، يه وقت ميخواستیم.
- براي امروز؟ ( - نه برای سال دیگه همین موقع!)
- بله. اگه ميشه.
- بله... حتما ً... ولي ممکنه زياد طول بکشه. ( با این سرعت عملی که تو داری به خرج می دی اگه زیاد طول نکشه جای تعجبه)
- مسأله يي نيست.
- اسمتون ؟
- مارمولک و بونامی.
- بله... تشريف داشته باشيد... نوبتتون که شد بهتون اطلاع مي دم.
پول رو بهش دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم. ملت کماکان داشتن ما رو نگاه می کردن. کم کم اعتماد به نفسمون داشت از بین می رفت. حالا بعضیا که روبروی ما نشسته بودن و نگاه می کردن مسئله ای نبود، یه دختری که در منتها الیه سمت راستمون نشسته بود گردنشو به قاعده دو متر دراز کرده بود و با تعجب و دهن باز زل زده بود به ما دو تا. دلم می خواست پاشم گردنشو اینقدر فشار بدم تا چشماش از کاسه در بیاد و اینطوری رو اعصاب من راه نره. نیم ساعتی منتظر بودیم و کم کم سنگینی جو داشت از بین می رفت و بقیه داشتن متوجه می شدن که ما هم انسانیم و خطری برای جامعه بشری نداریم. منشیه هم مانیکور کردن ناخن های پاشو تموم کرد و شروع کرد به لکه گیری لاک ناخن های دستش. اینجا بود که یه صدای مهیب از تو راه پله به گوش رسید. همه نگاهشون رو به طرف در بردن که ببینن این موجودی که عنوان سنگین ترین پستاندار خشکی رو از فیل ربوده کیه! در باز شد و لمپن با اون قیافه خنگول و لبخند احمقانه اش در حالی که نفس نفس میزد وارد مطب شد و یه راست رفت سراغ منشی. بر خلاف انتظار من و بونامی که فکر کردیم الان خانومای تو اتاق انتظار با نگاهشون لمپن رو می خورن، هیچ کس توجهی بهش نمی کرد!
- سلام خانوم. خوبی؟ مرسی منم خوبم! خسته نباشید. واقعا زحمت می کشین برای جامعه ما. اگه اجازه بدین ...
- کافیه دیگه. صداتو بِبُر! با این قیافه ات اینجا چی کار داری؟
- یه وقت می خواستم اگه ممکنه.
- نه ممکن نیست. تو باید بری صافکاری و جلوبندی وقت بگیری نه دکتر پوست و مو.
- تو رو خدا. قول می دم زود بیام بیرون.
- می خوام صد سال نیای بیرون. مگه اینجا توالت عمومیه که اینجوری می گی؟
- خب ببخشید. تو رو خدا. جون هرکی دوست داری یه وقت بهم بده!
- اول شصت هزار تومن بده تا ببینم می تونم بفرستمت تو یا نه.
- دفترچه بیمه دارم.
- بیمه ات چیه؟
- نیروها مسلح! ( اینجا دو تا شاخ رو سر منو بونامی سبز شد!)
- بده ببینم.
- بفرما.
- بله... آقای سوسک کثیف هستی دیگه؟
- آره. اونم عکس خودمه. برا وقتیه که هنوز نرفته بودم خارج. اون موقع ها خیلی جوون بودم... ( دو تا شاخ دیگه به سر منو بونامی اضافه شد. آخه این اسمش لمپن بود نه سوسک کثیف.)
- بسه دیگه. نگفتم شجره نامه ات رو بگی که. یه بار دیگه حرف زیادی بزنی با این سوهان چشمتو در میارما! همینجا منتظر باش تا بهت بگم چی کار کنی.
- می تونم بشینم؟ آخه خیلی خسته هستم. چند روزیه که خیلی گرفتارم. یه مقداری کسر خواب هم دارم...
- غلط می کنی بشینی! گردنِ خوردت همینجا منتظر باش گفتم. هیچ حرکت مشکوکی هم نکن. یه کلمه هم حرف نزن.
بعد منشیه گوشی تلفن رو برداشت و یه جور مرموزی با تلفن حرف زد و از رو دفترچه بیمه لمپن یه مطالبی رو برای کسی که اونطرف خط بود خوند و آخرش هم گفت یه خورده زودتر لطفاً. حس فضولی داشت خرخره منو بونامی رو می جوید که ببینیم آخر عاقبت این لمپن چی میشه. یه دفعه دیدیم در مطب باز شد و دو تا مرد سیبیل کلفت عصبانی که دو تا چماق گنده تو دستشون بود وارد مطب شدن و با خشونت هر چه تمام تر داد زدن : کدومشونه؟ زود باش بگو کدومشونه؟ منشیه که خیلی هیجان زده شده بود تندی از جاش بلند شد و با دستش لمپن رو نشون داد و گفت : اینه... اینه! تا منشیه لمپن رو نشون داد دو تا سیبیل کلفتا با چماقشون افتادن به جون لمپن و تا می خورد کتکش زدن. اونم به جای اینکه از خودش دفاع کنه یا حداقل سعی کنه از دستشون در بره، هی گریه می کرد و داد میزد : آخه مگه چی کار کردم؟ - زهر مار فلان فلان شده. حالا دیگه با دفترچه بیمه بچه شونزده ساله می آی مطب دکتر؟ تازه اونم دفترچه ای که سه ساله باطل شده! بی شخصیت! لمپن! خرس گنده از این هیکلت خجالت بکش! گریه نکن دیگه! جیغ نزن! اگه گریه بکنی بیشتر می زنیمت ها! ...
من و بونامی چند وقتیه که ریزش مو پیدا کردیم. دیروز رفته بودیم پیش یه خانوم دکتری که ببینیم چه مرگمونه. از در که وارد شدیم دیدیم گوش تا گوش دختره که با مامانشون اومدن نشستن اونجا و منتظرن که ویزیت بشن. هیچکدومشون هم شبیه آدمای مریض نبودن. البته این موضوع یه دلیل ساده داره، اونم اینه که وقتی یه نفر متخصص پوست و مو می شه طبیعیه که مریض تصادفی یا مسمومیت غذایی رو نمیارن پیشش! القصه؛ از شانس ما تنها عناصر ذکور توی مطب من و بونامی بودیم و بقیه هم که گفتم از این دختر باکلاسا بودن که اومده بودن فرمول جدید ماسک هلو رو بگیرن یا درباره جوش زیر پوستی که احساس می کردن رو لپشون در اومده با دکتر مشورت کنن. همچین نگاهمون می کردن که انگار شون پن رو تو نماز جمعه تهران دیدن! اولش فکر کردیم نکنه زیپ شلوارمون بازه که اینطوری مورد توجه قرار گرفتیم، بعد که از اون ناحیه مطمئن شدیم رفتیم پیش منشیه که وقت بگیریم. منشیه همزمان با مانیکور کردن ناخن های پاش، هر ده دقیقه یه جمله هم با ما حرف میزد:
- سلام. خسته نباشيد.
- سلام... خيلي ممنون... بفرماييد... امرتون؟ ( -امرتون و زهر مار! خب وقت می خوایم دیگه! فکر کردی اومدیم روز جهانی کودک و تلویزیون رو تبریک بگیم؟)
- ببخشيد، يه وقت ميخواستیم.
- براي امروز؟ ( - نه برای سال دیگه همین موقع!)
- بله. اگه ميشه.
- بله... حتما ً... ولي ممکنه زياد طول بکشه. ( با این سرعت عملی که تو داری به خرج می دی اگه زیاد طول نکشه جای تعجبه)
- مسأله يي نيست.
- اسمتون ؟
- مارمولک و بونامی.
- بله... تشريف داشته باشيد... نوبتتون که شد بهتون اطلاع مي دم.
پول رو بهش دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم. ملت کماکان داشتن ما رو نگاه می کردن. کم کم اعتماد به نفسمون داشت از بین می رفت. حالا بعضیا که روبروی ما نشسته بودن و نگاه می کردن مسئله ای نبود، یه دختری که در منتها الیه سمت راستمون نشسته بود گردنشو به قاعده دو متر دراز کرده بود و با تعجب و دهن باز زل زده بود به ما دو تا. دلم می خواست پاشم گردنشو اینقدر فشار بدم تا چشماش از کاسه در بیاد و اینطوری رو اعصاب من راه نره. نیم ساعتی منتظر بودیم و کم کم سنگینی جو داشت از بین می رفت و بقیه داشتن متوجه می شدن که ما هم انسانیم و خطری برای جامعه بشری نداریم. منشیه هم مانیکور کردن ناخن های پاشو تموم کرد و شروع کرد به لکه گیری لاک ناخن های دستش. اینجا بود که یه صدای مهیب از تو راه پله به گوش رسید. همه نگاهشون رو به طرف در بردن که ببینن این موجودی که عنوان سنگین ترین پستاندار خشکی رو از فیل ربوده کیه! در باز شد و لمپن با اون قیافه خنگول و لبخند احمقانه اش در حالی که نفس نفس میزد وارد مطب شد و یه راست رفت سراغ منشی. بر خلاف انتظار من و بونامی که فکر کردیم الان خانومای تو اتاق انتظار با نگاهشون لمپن رو می خورن، هیچ کس توجهی بهش نمی کرد!
- سلام خانوم. خوبی؟ مرسی منم خوبم! خسته نباشید. واقعا زحمت می کشین برای جامعه ما. اگه اجازه بدین ...
- کافیه دیگه. صداتو بِبُر! با این قیافه ات اینجا چی کار داری؟
- یه وقت می خواستم اگه ممکنه.
- نه ممکن نیست. تو باید بری صافکاری و جلوبندی وقت بگیری نه دکتر پوست و مو.
- تو رو خدا. قول می دم زود بیام بیرون.
- می خوام صد سال نیای بیرون. مگه اینجا توالت عمومیه که اینجوری می گی؟
- خب ببخشید. تو رو خدا. جون هرکی دوست داری یه وقت بهم بده!
- اول شصت هزار تومن بده تا ببینم می تونم بفرستمت تو یا نه.
- دفترچه بیمه دارم.
- بیمه ات چیه؟
- نیروها مسلح! ( اینجا دو تا شاخ رو سر منو بونامی سبز شد!)
- بده ببینم.
- بفرما.
- بله... آقای سوسک کثیف هستی دیگه؟
- آره. اونم عکس خودمه. برا وقتیه که هنوز نرفته بودم خارج. اون موقع ها خیلی جوون بودم... ( دو تا شاخ دیگه به سر منو بونامی اضافه شد. آخه این اسمش لمپن بود نه سوسک کثیف.)
- بسه دیگه. نگفتم شجره نامه ات رو بگی که. یه بار دیگه حرف زیادی بزنی با این سوهان چشمتو در میارما! همینجا منتظر باش تا بهت بگم چی کار کنی.
- می تونم بشینم؟ آخه خیلی خسته هستم. چند روزیه که خیلی گرفتارم. یه مقداری کسر خواب هم دارم...
- غلط می کنی بشینی! گردنِ خوردت همینجا منتظر باش گفتم. هیچ حرکت مشکوکی هم نکن. یه کلمه هم حرف نزن.
بعد منشیه گوشی تلفن رو برداشت و یه جور مرموزی با تلفن حرف زد و از رو دفترچه بیمه لمپن یه مطالبی رو برای کسی که اونطرف خط بود خوند و آخرش هم گفت یه خورده زودتر لطفاً. حس فضولی داشت خرخره منو بونامی رو می جوید که ببینیم آخر عاقبت این لمپن چی میشه. یه دفعه دیدیم در مطب باز شد و دو تا مرد سیبیل کلفت عصبانی که دو تا چماق گنده تو دستشون بود وارد مطب شدن و با خشونت هر چه تمام تر داد زدن : کدومشونه؟ زود باش بگو کدومشونه؟ منشیه که خیلی هیجان زده شده بود تندی از جاش بلند شد و با دستش لمپن رو نشون داد و گفت : اینه... اینه! تا منشیه لمپن رو نشون داد دو تا سیبیل کلفتا با چماقشون افتادن به جون لمپن و تا می خورد کتکش زدن. اونم به جای اینکه از خودش دفاع کنه یا حداقل سعی کنه از دستشون در بره، هی گریه می کرد و داد میزد : آخه مگه چی کار کردم؟ - زهر مار فلان فلان شده. حالا دیگه با دفترچه بیمه بچه شونزده ساله می آی مطب دکتر؟ تازه اونم دفترچه ای که سه ساله باطل شده! بی شخصیت! لمپن! خرس گنده از این هیکلت خجالت بکش! گریه نکن دیگه! جیغ نزن! اگه گریه بکنی بیشتر می زنیمت ها! ...
بازگشایی
تاريخ: سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت :3:51 قبل از ظهر
سلام. لطفاً به گیرنده های خودتون دست نزنید. متنی که می خونید پست جدید وبلاگه! چند وقتی بود که برای بازگشایی اینجا دودل بودم. راستشو بخواین خودم هم از آدم دمدمی مزاج که یه چیزی بگه و سر حرفش نمونه و مرتب شل کن سفت کن در بیاره خوشم نمی آد. ولی تو این مدتی که وبلاگ تعطیل بود، ملت اینقدر سوژه خنده دستم دادن که دامنم از دست و طاقتم از کف برفت و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم! یه سری سوتی جدید آوردم تحفه ی اصحاب را! در ضمن یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا حالا که فارغ التحصیل شدی وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتی. خدمت این دوست عزیزمون هم عرض کنم که من فعلاً نه قصد ازدواج دارم نه فارغ التحصیل شدن! همینم که بودم!
اول چند تا مورد از امتحانات بگم تا یادم نرفته. بقیه سوتی ها و مطالب بمونه واسه پست های بعدی.
* تو جلسه ی آخر درس، استاد یه مثال حل کرد و گفت که 69 درصد مواد امتحان پایانی رو همین مثال تشکیل میده. بعد از چند دقیقه بچه ها یه سئوال ازش پرسیدن. استاد هم فرمود که جواب این سئوال چون نکته ی خیلی مهمیه، 27 درصد امتحانه! آخرای جلسه هم یه تمرین بهمون داد که حل کنیم و روز امتحان تحویل بدیم و فرمود که این تمرین 43 درصد امتحان پایانی رو تشکیل می ده و 31 درصد باقی مانده هم از قسمت های اول جزوه میاد.
- نتیجه گیری علمی: روش های درصد گیری متفاوت هستند.
* همون تمرینی که 43 درصد سهمیه داشت، جوابش یه عدد مشخص بود که باید با انجام محاسبات طولانی و طاقت فرسا و جانکاه بهش می رسیدیم. روز قبل از امتحان رفتیم پیش یکی از دوستان تا حل تمرینه رو ازش بگیریم و کپی بزنیم. طرف هم جواب رو بهمون داد و گفت: بچه ها فقط حواستون باشه که عدداش رو یه خرده دست کاری کنین تا استاد شک نکنه!
- نتیجه گیری اخلاقی: حتی اگه برای برنده شدن تو مسابقه ی دو دوپینگ کرده باشی، برای اینکه کسی نفهمه باید آخر بشی!
* کایکو یه درس خیلی مهم رو نخونده بود و حسابی حالش گرفته بود و می ترسید که مشروط بشه. بونامی بهش گفت ای دوست عزیزم! چه نشسته ای و کاسه ی چه کنم چه کنم دستت گرفته ای که من، خواهرم پزشکه و بهش می گم یه گواهی برات بنویسه تا بتونی درستو حذف پزشکی کنی! اونم با خوشحالی پذیرفت و در حق بونامی و خانواده ی محترمش دعاهای بسیار کارسازی کرد. روز امتحان استاد دید که یه نفر نیومده. برگه ی حضور غیاب رو نگاه کرد و با صدای بلند داد زد: آقای کایکو غایبه؟ بونامی با شنیدن نعره ی استاد هول کرد و جواب داد: استاد اجازه! کایکو نمی آد. می خواد درسو حذف پزشکی کنه!
- نتیجه گیری تاریخی: همواره دوست نادان از هزار تا دشمن دانا بدتره!
* یه روز که از دانشگاه بر می گشتم، یکی از بچه های کلاس رو هم سوار کردم و رسوندم در خونشون. طرف موقع پیاده شدن دستشو تو جیبش کرد و دویست تومن گذاشت بالای داشبورد!
- نتیجه گیری آنارشیستی: لزومی نداره که همه ی انسان های شهرنشین، رفتارشون از قواعد خاصی پیروی کنه!
* قبل از شروع امتحان: با چند تا از دوستان از جمله میگ میگ و بونامی و مخمل، روی یه ردیف صندلی دنج و خلوت نشسته بودیم و داشتیم جدیدترین متد های تقلب رو مرور می کردیم که یه خانوم مراقب اومد وایساد بینمون. حالمون داشت گرفته می شد که یه مراقب دیگه اومد و از خانومه پرسید: چرا اینجا وایسادی؟ - این چند نفر خیلی مشکوک می زنن. وایسادم نذارم تقلب کنن. - برو بابا چه دل خوشی داری تو! مگه بچه ای؟ اینا رو من می شناسم. اینا خانمان براندازن! تو که سهلی، هشت نفر دیگه هم بیاری هیچ تاثیری نداره چون اینا کار خودشونو می کنن. بیا بریم اونطرف خودتو سبک نکن! خانوم مراقب هم که دماغش حسابی سوخته بود سرشو اندخت پایین و رفت.
سر امتحان: با فراغ بال انواع و اقسام هنرهای چیتینگ رو به نمایش گذاشتیم. من که بیشتر از بقیه خونده بودم جواب تک تک سئوالا رو به اقصی نقاط سالن می فرستادم. فقط سئوال 6 و 8 رو بلد نبودم که اونا رو هم از روی برگه میگ میگ جواب دادم. چند دقیقه بعد میگ میگ با لحن نگرانی بهم گفت: جواب سئوال 6 و8 رو برسون!!!
بعد از امتحان: مخمل رفته بود پیش استاد که ازش نمرشو بپرسه. اونم گفته بود که شما 14 شدی آقای مخمل. حالا دوست داری چند بهت بدم؟ مخمل هم یه خورده این پا اون پا کرده بود و گفته بود: استاد اگه بهم 16 یا 17 بدی یه دنیا ممنونت می شم! استاد: عزیزم شما نمره ات 19 شده بود. ولی کاملاً مشخصه که تقلب کردی. همون 17 رو بهت می دم که از سرتم زیاده تا یه دنیا ممنونم بشی!
نکته ی جالب اینجا بود که همه ی متقلبین از جمله مخمل، بونامی، میگ میگ و چند تا دختر پسر دیگه که نزدیک من بودن 17 شدن، خود من که تقلب رسونده بودم بهشون 14 گرفتم!
- نتیجه گیری وجدانی: وجدان آدمی که برای انجام یه کار حقوق می گیره و تلاش خودشو می کنه اما از عهده اش بر نمی آد نباید درد بگیره!
- نتیجه گیری اخلاقی 1: آدم خودش ده بگیره بهتر از اینه که با تقلب 20 بشه.
- نتیجه گیری اخلاقی 2: قناعت همیشه هم کارساز نیست. گاهی وقتا برای رسیدن به حق و حقوقمون باید بلند پرواز باشیم!
***
پ ن 1: از اونجایی که قالب وبلاگ رو آرمان میرزایی طراحی کرده، باید این سئوال رو که گل رز به من چه ربطی داره از اون پرسید. مارمولکه هم که طفل معصوم لوگوی وبلاگه و اینجا واسه خودش می لوله.
پ ن 2 : اصلا اهمیتی به این انتقادهای بی سر و ته نمی دم. منظورم کامنت های هشت و دهه. شما که خودتو خواستی دو نفر معرفی کنی و اومدی دمبتو به عنوان شاهد فرض کردی، یادت رفته که زیر هر دو تا نظرت، آدرس یه وبلاگ رو نذاری که تابلو بشی!
اول چند تا مورد از امتحانات بگم تا یادم نرفته. بقیه سوتی ها و مطالب بمونه واسه پست های بعدی.
* تو جلسه ی آخر درس، استاد یه مثال حل کرد و گفت که 69 درصد مواد امتحان پایانی رو همین مثال تشکیل میده. بعد از چند دقیقه بچه ها یه سئوال ازش پرسیدن. استاد هم فرمود که جواب این سئوال چون نکته ی خیلی مهمیه، 27 درصد امتحانه! آخرای جلسه هم یه تمرین بهمون داد که حل کنیم و روز امتحان تحویل بدیم و فرمود که این تمرین 43 درصد امتحان پایانی رو تشکیل می ده و 31 درصد باقی مانده هم از قسمت های اول جزوه میاد.
- نتیجه گیری علمی: روش های درصد گیری متفاوت هستند.
* همون تمرینی که 43 درصد سهمیه داشت، جوابش یه عدد مشخص بود که باید با انجام محاسبات طولانی و طاقت فرسا و جانکاه بهش می رسیدیم. روز قبل از امتحان رفتیم پیش یکی از دوستان تا حل تمرینه رو ازش بگیریم و کپی بزنیم. طرف هم جواب رو بهمون داد و گفت: بچه ها فقط حواستون باشه که عدداش رو یه خرده دست کاری کنین تا استاد شک نکنه!
- نتیجه گیری اخلاقی: حتی اگه برای برنده شدن تو مسابقه ی دو دوپینگ کرده باشی، برای اینکه کسی نفهمه باید آخر بشی!
* کایکو یه درس خیلی مهم رو نخونده بود و حسابی حالش گرفته بود و می ترسید که مشروط بشه. بونامی بهش گفت ای دوست عزیزم! چه نشسته ای و کاسه ی چه کنم چه کنم دستت گرفته ای که من، خواهرم پزشکه و بهش می گم یه گواهی برات بنویسه تا بتونی درستو حذف پزشکی کنی! اونم با خوشحالی پذیرفت و در حق بونامی و خانواده ی محترمش دعاهای بسیار کارسازی کرد. روز امتحان استاد دید که یه نفر نیومده. برگه ی حضور غیاب رو نگاه کرد و با صدای بلند داد زد: آقای کایکو غایبه؟ بونامی با شنیدن نعره ی استاد هول کرد و جواب داد: استاد اجازه! کایکو نمی آد. می خواد درسو حذف پزشکی کنه!
- نتیجه گیری تاریخی: همواره دوست نادان از هزار تا دشمن دانا بدتره!
* یه روز که از دانشگاه بر می گشتم، یکی از بچه های کلاس رو هم سوار کردم و رسوندم در خونشون. طرف موقع پیاده شدن دستشو تو جیبش کرد و دویست تومن گذاشت بالای داشبورد!
- نتیجه گیری آنارشیستی: لزومی نداره که همه ی انسان های شهرنشین، رفتارشون از قواعد خاصی پیروی کنه!
* قبل از شروع امتحان: با چند تا از دوستان از جمله میگ میگ و بونامی و مخمل، روی یه ردیف صندلی دنج و خلوت نشسته بودیم و داشتیم جدیدترین متد های تقلب رو مرور می کردیم که یه خانوم مراقب اومد وایساد بینمون. حالمون داشت گرفته می شد که یه مراقب دیگه اومد و از خانومه پرسید: چرا اینجا وایسادی؟ - این چند نفر خیلی مشکوک می زنن. وایسادم نذارم تقلب کنن. - برو بابا چه دل خوشی داری تو! مگه بچه ای؟ اینا رو من می شناسم. اینا خانمان براندازن! تو که سهلی، هشت نفر دیگه هم بیاری هیچ تاثیری نداره چون اینا کار خودشونو می کنن. بیا بریم اونطرف خودتو سبک نکن! خانوم مراقب هم که دماغش حسابی سوخته بود سرشو اندخت پایین و رفت.
سر امتحان: با فراغ بال انواع و اقسام هنرهای چیتینگ رو به نمایش گذاشتیم. من که بیشتر از بقیه خونده بودم جواب تک تک سئوالا رو به اقصی نقاط سالن می فرستادم. فقط سئوال 6 و 8 رو بلد نبودم که اونا رو هم از روی برگه میگ میگ جواب دادم. چند دقیقه بعد میگ میگ با لحن نگرانی بهم گفت: جواب سئوال 6 و8 رو برسون!!!
بعد از امتحان: مخمل رفته بود پیش استاد که ازش نمرشو بپرسه. اونم گفته بود که شما 14 شدی آقای مخمل. حالا دوست داری چند بهت بدم؟ مخمل هم یه خورده این پا اون پا کرده بود و گفته بود: استاد اگه بهم 16 یا 17 بدی یه دنیا ممنونت می شم! استاد: عزیزم شما نمره ات 19 شده بود. ولی کاملاً مشخصه که تقلب کردی. همون 17 رو بهت می دم که از سرتم زیاده تا یه دنیا ممنونم بشی!
نکته ی جالب اینجا بود که همه ی متقلبین از جمله مخمل، بونامی، میگ میگ و چند تا دختر پسر دیگه که نزدیک من بودن 17 شدن، خود من که تقلب رسونده بودم بهشون 14 گرفتم!
- نتیجه گیری وجدانی: وجدان آدمی که برای انجام یه کار حقوق می گیره و تلاش خودشو می کنه اما از عهده اش بر نمی آد نباید درد بگیره!
- نتیجه گیری اخلاقی 1: آدم خودش ده بگیره بهتر از اینه که با تقلب 20 بشه.
- نتیجه گیری اخلاقی 2: قناعت همیشه هم کارساز نیست. گاهی وقتا برای رسیدن به حق و حقوقمون باید بلند پرواز باشیم!
***
پ ن 1: از اونجایی که قالب وبلاگ رو آرمان میرزایی طراحی کرده، باید این سئوال رو که گل رز به من چه ربطی داره از اون پرسید. مارمولکه هم که طفل معصوم لوگوی وبلاگه و اینجا واسه خودش می لوله.
پ ن 2 : اصلا اهمیتی به این انتقادهای بی سر و ته نمی دم. منظورم کامنت های هشت و دهه. شما که خودتو خواستی دو نفر معرفی کنی و اومدی دمبتو به عنوان شاهد فرض کردی، یادت رفته که زیر هر دو تا نظرت، آدرس یه وبلاگ رو نذاری که تابلو بشی!