تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان عمران 84 دانشگاه رازی

تریلوژی لمپن - قسمت آخر
تاريخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت :1:19 قبل از ظهر
توضیح ضروری: لمپن اسم یکی از اساتید دانشگاهه. وجه تسمیه این نامگذاری هم بی شخصیت و بی وجهه بودنشه!

من و بونامی چند وقتیه که ریزش مو پیدا کردیم. دیروز رفته بودیم پیش یه خانوم دکتری که ببینیم چه مرگمونه. از در که وارد شدیم دیدیم گوش تا گوش دختره که با مامانشون اومدن نشستن اونجا و منتظرن که ویزیت بشن. هیچکدومشون هم شبیه آدمای مریض نبودن. البته این موضوع یه دلیل ساده داره، اونم اینه که وقتی یه نفر متخصص پوست و مو می شه طبیعیه که مریض تصادفی یا مسمومیت غذایی رو نمیارن پیشش! القصه؛ از شانس ما تنها عناصر ذکور توی مطب من و بونامی بودیم و بقیه هم که گفتم از این دختر باکلاسا بودن که اومده بودن فرمول جدید ماسک هلو رو بگیرن یا درباره جوش زیر پوستی که احساس می کردن رو لپشون در اومده با دکتر مشورت کنن. همچین نگاهمون می کردن که انگار شون پن رو تو نماز جمعه تهران دیدن! اولش فکر کردیم نکنه زیپ شلوارمون بازه که اینطوری مورد توجه قرار گرفتیم، بعد که از اون ناحیه مطمئن شدیم رفتیم پیش منشیه که وقت بگیریم. منشیه همزمان با مانیکور کردن ناخن های پاش، هر ده دقیقه یه جمله هم با ما حرف میزد:
-  سلام. خسته نباشيد.
-  سلام... خيلي ممنون... بفرماييد... امرتون؟ ( -امرتون و زهر مار! خب وقت می خوایم دیگه! فکر کردی اومدیم روز جهانی کودک و تلویزیون رو تبریک بگیم؟)
-  ببخشيد، يه وقت ميخواستیم.
-  براي امروز؟ ( - نه برای سال دیگه همین موقع!)
- بله. اگه ميشه.
- بله... حتما ً... ولي ممکنه زياد طول بکشه. ( با این سرعت عملی که تو داری به خرج می دی اگه زیاد طول نکشه جای تعجبه)
-  مسأله يي نيست.
- اسمتون ؟
- مارمولک و بونامی.
- بله... تشريف داشته باشيد... نوبتتون که شد بهتون اطلاع مي دم.
پول رو بهش دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم. ملت کماکان داشتن ما رو نگاه می کردن. کم کم اعتماد به نفسمون داشت از بین می رفت. حالا بعضیا که روبروی ما نشسته بودن و نگاه می کردن مسئله ای نبود، یه دختری که در منتها الیه سمت راستمون نشسته بود گردنشو به قاعده دو متر دراز کرده بود و با تعجب و دهن باز زل زده بود به ما دو تا. دلم می خواست پاشم گردنشو اینقدر فشار بدم تا چشماش از کاسه در بیاد و اینطوری رو اعصاب من راه نره. نیم ساعتی منتظر بودیم و کم کم سنگینی جو داشت از بین می رفت و بقیه داشتن متوجه می شدن که ما هم انسانیم و خطری برای جامعه بشری نداریم. منشیه هم مانیکور کردن ناخن های پاشو تموم کرد و شروع کرد به لکه گیری لاک ناخن های دستش. اینجا بود که یه صدای مهیب از تو راه پله به گوش رسید. همه نگاهشون رو به طرف در بردن که ببینن این موجودی که عنوان سنگین ترین پستاندار خشکی رو از فیل ربوده کیه! در باز شد و لمپن با اون قیافه خنگول و لبخند احمقانه اش در حالی که نفس نفس میزد وارد مطب شد و یه راست رفت سراغ منشی. بر خلاف انتظار من و بونامی که فکر کردیم الان خانومای تو اتاق انتظار با نگاهشون لمپن رو می خورن، هیچ کس توجهی بهش نمی کرد!
- سلام خانوم. خوبی؟ مرسی منم خوبم! خسته نباشید. واقعا زحمت می کشین برای جامعه ما. اگه اجازه بدین ...
- کافیه دیگه. صداتو بِبُر! با این قیافه ات اینجا چی کار داری؟
- یه وقت می خواستم اگه ممکنه.
- نه ممکن نیست. تو باید بری صافکاری و جلوبندی وقت بگیری نه دکتر پوست و مو.
- تو رو خدا. قول می دم زود بیام بیرون.
- می خوام صد سال نیای بیرون. مگه اینجا توالت عمومیه که اینجوری می گی؟
- خب ببخشید. تو رو خدا. جون هرکی دوست داری یه وقت بهم بده!
- اول شصت هزار تومن بده تا ببینم می تونم بفرستمت تو یا نه.
- دفترچه بیمه دارم.
- بیمه ات چیه؟
- نیروها مسلح! ( اینجا دو تا شاخ رو سر منو بونامی سبز شد!)
- بده ببینم.
- بفرما.
- بله... آقای سوسک کثیف هستی دیگه؟
- آره. اونم عکس خودمه. برا وقتیه که هنوز نرفته بودم خارج. اون موقع ها خیلی جوون بودم... ( دو تا شاخ دیگه به سر منو بونامی اضافه شد. آخه این اسمش لمپن بود نه سوسک کثیف.)
- بسه دیگه. نگفتم شجره نامه ات رو بگی که. یه بار دیگه حرف زیادی بزنی با این سوهان چشمتو در میارما! همینجا منتظر باش تا بهت بگم چی کار کنی.
- می تونم بشینم؟ آخه خیلی خسته هستم. چند روزیه که خیلی گرفتارم. یه مقداری کسر خواب هم دارم...
- غلط می کنی بشینی! گردنِ خوردت همینجا منتظر باش گفتم. هیچ حرکت مشکوکی هم نکن. یه کلمه هم حرف نزن.
بعد منشیه گوشی تلفن رو برداشت و یه جور مرموزی با تلفن حرف زد و از رو دفترچه بیمه لمپن یه مطالبی رو برای کسی که اونطرف خط بود خوند و آخرش هم گفت یه خورده زودتر لطفاً. حس فضولی داشت خرخره منو بونامی رو می جوید که ببینیم آخر عاقبت این لمپن چی میشه. یه دفعه دیدیم در مطب باز شد و دو تا مرد سیبیل کلفت عصبانی که دو تا چماق گنده تو دستشون بود وارد مطب شدن و با خشونت هر چه تمام تر داد زدن : کدومشونه؟ زود باش بگو کدومشونه؟ منشیه که خیلی هیجان زده شده بود تندی از جاش بلند شد و با دستش لمپن رو نشون داد و گفت : اینه... اینه! تا منشیه لمپن رو نشون داد دو تا سیبیل کلفتا با چماقشون افتادن به جون لمپن و تا می خورد کتکش زدن. اونم به جای اینکه از خودش دفاع کنه یا حداقل سعی کنه از دستشون در بره، هی گریه می کرد و داد میزد : آخه مگه چی کار کردم؟ - زهر مار فلان فلان شده. حالا دیگه با دفترچه بیمه بچه شونزده ساله می آی مطب دکتر؟ تازه اونم دفترچه ای که سه ساله باطل شده! بی شخصیت! لمپن! خرس گنده از این هیکلت خجالت بکش! گریه نکن دیگه! جیغ نزن! اگه گریه بکنی بیشتر می زنیمت ها! ...

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
بازگشایی
تاريخ: سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت :3:51 قبل از ظهر
سلام. لطفاً به گیرنده های خودتون دست نزنید. متنی که می خونید پست جدید وبلاگه! چند وقتی بود که برای بازگشایی اینجا دودل بودم. راستشو بخواین خودم هم از آدم دمدمی مزاج که یه چیزی بگه و سر حرفش نمونه و مرتب شل کن سفت کن در بیاره خوشم نمی آد. ولی تو این مدتی که وبلاگ تعطیل بود، ملت اینقدر سوژه خنده دستم دادن که دامنم از دست و طاقتم از کف برفت و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم! یه سری سوتی جدید آوردم تحفه ی اصحاب را! در ضمن یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا حالا که فارغ التحصیل شدی وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتی. خدمت این دوست عزیزمون هم عرض کنم که من فعلاً نه قصد ازدواج دارم نه فارغ التحصیل شدن! همینم که بودم!
اول چند تا مورد از امتحانات بگم تا یادم نرفته. بقیه سوتی ها و مطالب بمونه واسه پست های بعدی.
* تو جلسه ی آخر درس، استاد یه مثال حل کرد و گفت که 69 درصد مواد امتحان پایانی رو همین مثال تشکیل میده. بعد از چند دقیقه بچه ها یه سئوال ازش پرسیدن. استاد هم فرمود که جواب این سئوال چون نکته ی خیلی مهمیه، 27 درصد امتحانه! آخرای جلسه هم یه تمرین بهمون داد که حل کنیم و روز امتحان تحویل بدیم و فرمود که این تمرین 43 درصد امتحان پایانی رو تشکیل می ده و 31 درصد باقی مانده هم از قسمت های اول جزوه میاد.
- نتیجه گیری علمی: روش های درصد گیری متفاوت هستند.

* همون تمرینی که 43 درصد سهمیه داشت، جوابش یه عدد مشخص بود که باید با انجام محاسبات طولانی و طاقت فرسا و جانکاه بهش می رسیدیم. روز قبل از امتحان رفتیم پیش یکی از دوستان تا حل تمرینه رو ازش بگیریم و کپی بزنیم. طرف هم جواب رو بهمون داد و گفت: بچه ها فقط حواستون باشه که عدداش رو یه خرده دست کاری کنین تا استاد شک نکنه!
- نتیجه گیری اخلاقی: حتی اگه برای برنده شدن تو مسابقه ی دو دوپینگ کرده باشی، برای اینکه کسی نفهمه باید آخر بشی!

* کایکو یه درس خیلی مهم رو نخونده بود و حسابی حالش گرفته بود و می ترسید که مشروط بشه. بونامی بهش گفت ای دوست عزیزم! چه نشسته ای و کاسه ی چه کنم چه کنم دستت گرفته ای که من، خواهرم پزشکه و بهش می گم یه گواهی برات بنویسه تا بتونی درستو حذف پزشکی کنی! اونم با خوشحالی پذیرفت و در حق بونامی و خانواده ی محترمش دعاهای بسیار کارسازی کرد. روز امتحان استاد دید که یه نفر نیومده. برگه ی حضور غیاب رو نگاه کرد و با صدای بلند داد زد: آقای کایکو غایبه؟ بونامی با شنیدن نعره ی استاد هول کرد و جواب داد: استاد اجازه! کایکو نمی آد. می خواد درسو حذف پزشکی کنه!
- نتیجه گیری تاریخی: همواره دوست نادان از هزار تا دشمن دانا بدتره!

* یه روز که از دانشگاه بر می گشتم، یکی از بچه های کلاس رو هم سوار کردم و رسوندم در خونشون. طرف موقع پیاده شدن دستشو تو جیبش کرد و دویست تومن گذاشت بالای داشبورد!
- نتیجه گیری آنارشیستی: لزومی نداره که همه ی انسان های شهرنشین، رفتارشون از قواعد خاصی پیروی کنه!

* قبل از شروع امتحان: با چند تا از دوستان از جمله میگ میگ و بونامی و مخمل، روی یه ردیف صندلی دنج و خلوت نشسته بودیم و داشتیم جدیدترین متد های تقلب رو مرور می کردیم که یه خانوم مراقب اومد وایساد بینمون. حالمون داشت گرفته می شد که یه مراقب دیگه اومد و از خانومه پرسید: چرا اینجا وایسادی؟ - این چند نفر خیلی مشکوک می زنن. وایسادم نذارم تقلب کنن. - برو بابا چه دل خوشی داری تو! مگه بچه ای؟ اینا رو من می شناسم. اینا خانمان براندازن! تو که سهلی، هشت نفر دیگه هم بیاری هیچ تاثیری نداره چون اینا کار خودشونو می کنن. بیا بریم اونطرف خودتو سبک نکن! خانوم مراقب هم که دماغش حسابی سوخته بود سرشو اندخت پایین و رفت.
سر امتحان: با فراغ بال انواع و اقسام هنرهای چیتینگ رو به نمایش گذاشتیم. من که بیشتر از بقیه خونده بودم جواب تک تک سئوالا رو به اقصی نقاط سالن می فرستادم. فقط سئوال 6 و 8 رو بلد نبودم که اونا رو هم از روی برگه میگ میگ جواب دادم. چند دقیقه بعد میگ میگ با لحن نگرانی بهم گفت: جواب سئوال 6 و8 رو برسون!!!
بعد از امتحان: مخمل رفته بود پیش استاد که ازش نمرشو بپرسه. اونم گفته بود که شما 14 شدی آقای مخمل. حالا دوست داری چند بهت بدم؟ مخمل هم یه خورده این پا اون پا کرده بود و گفته بود: استاد اگه بهم 16 یا 17 بدی یه دنیا ممنونت می شم! استاد: عزیزم شما نمره ات 19 شده بود. ولی کاملاً مشخصه که تقلب کردی. همون 17 رو بهت می دم که از سرتم زیاده تا یه دنیا ممنونم بشی!
نکته ی جالب اینجا بود که همه ی متقلبین از جمله مخمل، بونامی، میگ میگ و چند تا دختر پسر دیگه که نزدیک من بودن 17 شدن، خود من که تقلب رسونده بودم بهشون 14 گرفتم!
- نتیجه گیری وجدانی: وجدان آدمی که برای انجام یه کار حقوق می گیره و تلاش خودشو می کنه اما از عهده اش بر نمی آد نباید درد بگیره!
- نتیجه گیری اخلاقی 1: آدم خودش ده بگیره بهتر از اینه که با تقلب 20 بشه.
- نتیجه گیری اخلاقی 2: قناعت همیشه هم کارساز نیست. گاهی وقتا برای رسیدن به حق و حقوقمون باید بلند پرواز باشیم!

***
پ ن 1: از اونجایی که قالب وبلاگ رو آرمان میرزایی طراحی کرده، باید این سئوال رو که گل رز به من چه ربطی داره از اون پرسید. مارمولکه هم که طفل معصوم لوگوی وبلاگه و اینجا واسه خودش می لوله.
پ ن 2 : اصلا اهمیتی به این انتقادهای بی سر و ته نمی دم. منظورم کامنت های هشت و دهه. شما که خودتو خواستی دو نفر معرفی کنی و اومدی دمبتو به عنوان شاهد فرض کردی، یادت رفته که زیر هر دو تا نظرت، آدرس یه وبلاگ رو نذاری که تابلو بشی!
نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
خداحافظ
تاريخ: چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت :11:37 بعد از ظهر
دوست نداشتم این جوری تموم بشه ولی شد. امیدوارم همتون به چیزی که می خواین برسین. داستان وبلاگ من هم این طوری به پایان رسید  

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
1387
تاريخ: سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت :11:19 بعد از ظهر
   سلام به همه خوانندگان عزیز و دوست داشتنی وبلاگ دانشجویان عمران رازی. امیدوارم که روزهای خوبی رو در سال هشتاد و شش سپری کرده باشید و سال جدید هم برای همه سرشار از موفقیت و شادی و آزادی باشه. از این که توی این مدت وبلاگ منو تحمل کردید ازتون سپاس گزارم. در سال آینده هم اگه عمری باشه در خدمتتون هستم. دوست داشتم آخرین پست سال هشتاد و شش رو طنز بنویسم ولی راستشو بخواید چیزی به ذهنم نرسید!
   حرف خاص دیگه ای ندارم که بگم. همه تون رو به خدا می سپارم. بهار هم اومد ولی هنوز
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است!

***

پی نوشت : امروز هفتم فروردین تولدمه  تولدم مممممبااااارک

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت :9:1 بعد از ظهر
   کانون عکس و فیلم دانشگاه رازی مراسمی در آمفی تئاتر دانشکده فنی برگزار کرده است. نمایش فیلم قلقلک. به بی مایه بودن اصل فیلم و محتوای ضعیف آن کاری نداریم. انبوه جمعیت دانشجویان که ساعت ناهار خود را به تماشای فیلم اختصاص داده اند، با شکمی گرسنه و دلی خوش به تماشای فیلم می پردازند. استقبال دانشجویان از فیلم به حدی است که تمام صندلی ها پر شده و عده ی زیادی نیز دور تا دور سالن به صورت ایستاده فیلم را تماشا می کنند. هوای سالن گرم و خفه است. بلوتوث اکثر گوشی های موبایل روشن است و دانشجویان عزیز علاوه بر تماشای فیلم به رد و بدل کردن شماره از طریق بلوتوث می پردازند. چون فیلم با تاخیر شروع شده، قسمتهای پایانی آن با شروع کلاسها همراه می شود. ولی جماعت دانشجو، مصمم نشسته اند و از جای خود تکان نمی خورند. اینکه در پایان این همه سختی و تحمل قرار است از دیدن این فیلم سخیف و بنجل به کجا برسند اصولا سئوال بی موردی است.
   در سویی دیگر گروهی دانشجو با مصائب و مشکلات فراوان و پس از مدت ها کار فکری و زمینه سازی و هماهنگی، همایشی برگزار می کنند تا با حضور کارشناسان امر، بحث سیاست خارجی ایران و اوضاع خاورمیانه را بررسی کنند. باز هم سری به آمفی تئاتر دانشکده فنی می زنیم. کل دانشجویان حاضر در سالن به ده نفر هم نمی رسند که بیشترشان در خوابند. البته تعداد آنها در دقایق پایانی مراسم که زمان پذیرایی است، به شدت افزایش می یابد. اصولا دانشجویان ما وقتی ندارند تا بر سر چنین مسائل پیش پا افتاده ای حرام کنند. اصولا پرداختن به این گونه مسائل در برنامه های یک دانشجو نمی گنجد. دانشجو کارهای مهمتری دارد.
   همه عادت کرده ایم به پرداختن به ساده ترین وجه یک مسئله، عادت کرده ایم که با مسائل پیش پا افتاده و دم دستی خودمان را مشغول کینم. عادت کرده ایم که فکر نکنیم.
   به کجا می رویم؟ شاید تقصیر به گردن متولیان فرهنگی جامعه بیفتد که نتوانستند سرمایه های عظیم و استعداد های خفته ما را بیدار کنند.
   ولیکن روی سخن با ماست، ما طلایه داران فرهنگ، ما مظاهر حرکت و پویایی، ما پیشگامان روشنفکری، ما منادیان حق طلبی و آرمان خواهی در جامعه، ما، دانشجویان! ساده انگاری و راحت طلبی تا کی؟ ظاهر اندیشی و ساده لوحی تا چند؟ ای کاش به خودمان بیاییم ...

***

پی نوشت ۱ : ما به کی تعهد دادیم که همیشه طنز بنویسیم؟! مطلبی که خوندین قراره در بین یه سری مطالب خفن دیگه تو نشریه مون چاپ بشه. حتما بخرید ها ! خیلی خوبه

پی نوشت ۲ : به مام ایران قسم هر پسری که بیاد تو وبلاگم نظر بده، هفته ای ۲۰ تا کامنت واسش می ذارم. آخه چرا پسرا نمی خونن مطالبمو؟

پی نوشت ۳ : درس پس میدم! با روش های پاچه خواری خاصی موفق شدم ۱۲ تا از واحدهای افتاده رو که شامل ۵ تا درس اختصاصی خفن می شد و ماکزیمم شون ۷ بود، پاس کنم

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
تقلب
تاريخ: پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت :0:19 قبل از ظهر
   سلام به همه. از اونجایی که این ترم از شونزده واحدی که داشتم پونزده تاشو افتادم و رکورد دانشکده رو جابجا کردم خیلی خوشحالم. احساس آرامش شدیدی بهم دست داده. یه ضرب المثل معروف میگه مشروط شدن واسه دانشجواس دیگه! اگه دانشجو مشروط نشه پس می خواین بقال سرکوچه مشروط بشه؟! آدم باید همه چیزو تجربه کنه. یه عمر شاگرد اول بودم آخرش چی شد؟ گهی پشت به زین و گهی رو به زین! دیگه بریم سراغ کار خودمون ؛

   یه روز صبح یه امتحان سختی داشتیم که ناگفته پیداست گند زدیم اساسی! ظهر همون روز یه امتحان دیگه داشتیم و دیگه رمقی واسمون نمونده بود که بریم سر جلسه. نشستیم عقلمونو ریختیم تو یه کاسه دیدیم هیچ راهی نداریم جز تقلب کردن. قرار شد شمبلیله جزوشو بذاره تو توالت و موقع امتحان هرکس به قدر کفایت و درایت از این خوان گسترده توشه و در اصل نمره برگیره! من بودم و شمبلیله و مخمل. به بقیه نگفتیم تا مثل امتحان سیالات پارسال تابلو نشیم که هر دقیقه 7 نفر واسه توالت رفتن اجازه می گرفتن. قبل امتحان 46 بار بهشون تاکید کردم که هر کس رفت توالت سریع جواب هر چند تا سئوال که تونست رو بنویسه و بعد به اون دوتای بقیه هم بده که مجبور نشیم هی بریم و بیایم. اون دو تا سفیه هم با قیافه های کریه مرتب کله ی گچ اندودشون رو تکون می دادن که یعنی فهمیدن من چی گفتم.
   دیگه چه دردسرتون بدم، بالاخره رفتیم سر جلسه که دیدم ای دل غافل! از 13 تا سئوال امتحان 3 -4 تاشو بیشتر بلد نیستم! منتظر بودم چند دقیقه از شروع امتحان بگذره تا دست نیاز به چاه مستراح دراز کنم که دیدم شمبلیله عتیقه مثل مار به خودش می پیچه و صدای ناله و فغانش گوش فلک رو کر و بلکه هم کور کرده! یکی از مراقبا رفت بالای سرش که مادرت به عزات بشینه چرا مثل دیو تنوره می کشی؟ شمبلیله گفت ای مرد! چه نشسته ای که من اسهالم و هرآینه احتمال داره خرابکاری کنم! مراقب شمبلیله رو با خفت و خواری فرستاد بیرون. بعد از چند دقیقه آقا با روی گشاده و در کمال وجاهت و ملاحت چون قرص آفتاب تابان خرامان اومد نشست سر جاش و تند تند شروع کرد به جواب دادن. هر چقدر هم منو مخمل بهش التماس می کردیم بهمون وقعی ننهاد و عجز و لابه ما در سنگ اثر کرد ولی در شمبلیله نکرد! وقتی که دیگه از شمبلیله خرفت قطع امید کردم، به لطایف الحیلی از مراقب جلسه اجازه گرفتم و رفتم توالت. دیدم جزوه شمبلیله اونجاس ولی هرچی گشتم جواب سئوالا توش نبود! بر شیطان لعنت فرستادم و دوباره مشغول گشتن شدم که شستم خبردار شد شمبلیله جان گرفته هر صفحه ای رو که جواب سئوالای امتحان توش بوده از تو جزوه کنده و با خودش برده سر جلسه! دست از پا درازتر برگشتم و دیگه چاره ای جز تکیه بر محفوظات خودم نداشتم.
   حالا بگیر و بشنو از مخمل بی شخصیت که دیده بود من و شمبلیله رفتیم توالت سروقت جزوه ولی برخلاف توافق قبلی چیزی بهش نرسوندیم عزمشو جزم کرد که خودش یه سر بره قوت لایموتی به اندازه پاس کردن درس از خوان گسترده در توالت بخوره. ببخشید بیاره! اما طفلک در ادامه سریال ناکامی های چند وقت اخیرش، بازم سرش به سنگ خارا خورد! مثلا اومد تیز بازی دربیاره، یه قرص ترامادول از تو جیبش در آورد و به جناب استاد نشون داد که ای اوستاد! صدهزار مرتبه شکر خدای را که افتخار شاگردی و بندگی تو را نصیب ما کرد! من یه بیماری صعب العلاج دارم و اگه همین الان نرم تو توالت و این قرص رو با آب گوارای اونجا نخورم دشمنی به جیفه ات کرده ام که مثل سگ می میرم! استاد گفت: غلط می کنی بخوای بری توالت! من خودم زغال فروشم! کار به کار شماها دارم! اگه می خوای قرص بخوری یه لیوان چایی اون جلو هست. قرصتو با اون کوفت کن! و مخمل احمق که جدی جدی باورش شده بود مریضه و باید قرص بخوره، رفت ترامادول رو خورد و برگشت! هنوز به یه دقیقه نکشیده بود که قرص اثر خودشو گذاشت و مخمل به خواب عمیقی فرو رفت و تا نیم ساعت بعد از امتحان بیدار نشد! من و شمبلیله هم کار خاص دیگه ای نکردیم تا امتحان تموم شد و جناب استاد گیر داد که حالا خودمونیم، جواب چند تا از سئوالا رو از تو توالت درآوردین؟ منم گفتم حاشا و کلا! دشمنی به نمکت کرده ام اگه تقلب کرده باشم. اونم گفت ای گیسو بریده حاشا می کنی؟ دارم برات! اینو گفت و لبخندی زد و رفت. و این چنین بود که ضرب المثل آش نخورده و دهان سوخته بوجود اومد!

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
مطلب خوب
تاريخ: چهارشنبه پنجم دی 1386 ساعت :10:12 بعد از ظهر
سلام. چیز خاصی به ذهنم نمی رسه که به عنوان مقدمه پست جدید بگم. بدون مقدمه سوتی ها رو بخونین:

 

شمبلیله تو تختش دراز کشیده تا بخوابه. ولی به شدت احساس سرما می کنه. پتو رو می کشه روی سرش ولی بازم سردشه. از سرما داره میلرزه. هر چی لباس توی اتاقش می بینه رو از پالتو و پلیور گرفته تا هشت جفت جوراب و سه تا شلوار تنش می کنه و حوله و چتر و فرش و موکت رو هم دور خودش می پیچه ولی بازم سردشه. شعله بخاری رو زیاد می کنه تا شاید اتاق گرم بشه. بخاری رفته رفته داره ذوب می شه از شدت حرارت ولی شمبلیله بازم سردشه! دوباره میره تو تختش و سعی می کنه بخوابه. فایده نداره. خیلی خیلی سردشه. ساعت یک نصف شبه. از تختش میاد بیرون. شروع می کنه به نرمش کردن و انجام حرکات ورزشی تا یه خورده بدنش گرم بشه. دوباره میره تو تخت ولی بازم سردشه. شروع می کنه به گریه کردن. احساس حقارت می کنه. آخه چه مرگشه؟ چرا اینقدر سردش شده؟ چرا اینقدر پرده اتاقش تکون می خوره؟ سرمای هوا باعث شده که مغزش کار نکنه. گرچه مغز اون توی گرما هم عملکرد چشمگیری نداره. فردا صبح به داداشش می گه نمی دونم چرا اتاقم اینقدر سرد بود دیشب! داداشش می گه حقا که شمبلیله ای ! خب پنجره اتاقت باز بود دیشب ! چطور نفهمیدی ؟

*

مخمل تازگیا خیلی دست و پا چلفتی و ننر و چُلمن شده و دیگه همه از دستش زلّه شدیم و تحمل کردنش واقعا برامون سخت و طاقت فرسا شده. اون از ماجرای دو هفته پیشش که توی یه تاکسی زورگیرش کرده بودن و پول و گوشی موبایل و هر چی وسیله قیمتی داشت رو ازش گرفته بودن و با یه شورت توی خیابون پیاده اش کرده بودن! هفته قبل هم که باباش گرفته بود سیر دلش کتکش زده بود!!! و هر چی ازش می پرسیدیم صورتت چرا زخمیه می گفت توی باشگاه هالتر خورده بهم! وقتی هم که میاد پیش ما به جای اینکه در غیبت کردن و دست انداختن دیگران همراهی کنه با اون دماغ گرز مانندش فقط نگاه می کنه و هیچی نمی گه. حالا اینا به کنار، چند روز پیش حضرت آقا کیف پولشو یه جایی که خود گور به گور شده اش هم نمی دونه کجاست گم می کنه. یه بنده خدایی هم کیف پول رو پیدا می کنه و از روی کارت دانشجویی مخمل که توی کیف بوده، می فهمه که این دانشجوه و میاد کیف پول رو تحویل حراست دانشکده فنی میده. مدارک و مبلغ پولی که توی کیف بوده رو صورتجلسه می کنن که فرضاً ده هزار تومن پول توی کیف بوده. فرداش که مخمل می ره پولش رو تحویل بگیره، می بینه که سه تومن بیشتر تو کیف نیست و مسئولان عزیز و زحمتکش حراست، به اصطلاح زدن تو گوش پوله و هفت تومنش رو به عنوان دستخوش برداشتن! آخه آدم اینقدر بی شخصیت باشه که مسئول حراست هم ازش چیز بلند کنه؟ جل الخالق!

*

   چند روز پیش توی دانشگاه کارگاه آموزش پیشگیری از اعتیاد یا به قول بچه ها (( پیشگیری از ترک اعتیاد )) برگزار شد. مربی کارگاه هم سرهنگ نمی دونم کی بود که توی بخش مبارزه با مواد مخدر نیروی انتظامی کار می کرد و مرتب می گفت شما دانشجوا خیلی بچه های خوبی هستین و من می دونم که تا حالا اسم مواد مخدر و سیگار رو هم نشنیدین. یکی از دانشجوا از مربیه پرسید که : جناب سرهنگ قطران سیگار به چی می گن؟ - چی چی؟ - قطران دیگه، کنار پاکت سیگار همیشه اندازه نیکوتین و قطرانشو می نویسن. - من که همچین چیزی ندیدم تا حالا. - ای بابا! بیا اینجا رو می گم. نگاه کن! و دانشجوی عزیز دستشو کرد تو جیبش و یه پاکت سیگار وینستون لایت درآورد. - چشمم روشن سیگار وینستون هم که می کشی! - نه بابا اینو آوردم که درباره قطران سئوال کنم!
   چند دقیقه بعد جناب سرهنگ داشت درباره علائم مصرف مواد مخدر توضیح می داد. - بچه ها یکی از علائم مصرف حشیش اینه که فرد معتاد بدنش رو می خارونه، مخصوصا نوک دماغشو که جای حساسیه! یکی دیگه از دانشجوا گفت : شرمنده ام که اینو می گم، ولی فکر کنم که شما دارین علائم مصرف تریاک رو می گین!!! علائم مصرف حشیش ایناس ... و تریاک هم ... و هروئین هم این طوریه که ... ( بدلیل بد آموزی فراوان سانسور می شه این قسمتا ) جناب سرهنگ داشت شاخ در می آورد ولی به روی خودش نمی آورد! - خب حالا لازمه که روش های مصرف اوناع مواد مخدر رو بهتون بگم که ایناس ... ! - جناب سرهنگ فکر کنم چند تا روش مصرف هروئین و تریاک و کراک رو جا انداختین! اینا رو هم اضافه کنین ... ! - خب دیگه کافیه! معلومه که دانشجوهای فهمیده ای هستین و با مواد مخدر آشنایی دارین ولی هیچ وقت طرف این جور چیزا نمی رین! در آخر لازم می دونم که نمونه هایی از چند نوع مواد مخدر رو بهتون نشون بدم! مطمئنم که این بار سورپرایز می شین! من اینجا توی کیفم نمونه بعضی از انواع مواد مخدر رو دارم. - جناب سرهنگ شیشه چه شکلیه؟ نداری توی بساطت؟ - نه متاسفانه شیشه ندارم! - ولی من دارم. ایناهاش! اجازه هست به بچه ها نشون بدم؟! -  - جناب سرهنگ منم شیره تریاک دارم که شما نداشتین. بیام به بچه ها شنون بدم؟!!! -

   فکر می کنم جدی جدی کارگاه بعدی که توی دانشگاه برگزار بشه کارگاه ترک اعتیاد باشه!

*

پی نوشت ها :
1. ببخشید اگه متنا بی مزه و لوس شده. یه مدته که به قول دوستان در دوران رکود به سر می بریم و همه شوخی ها و حرفا و سوتی هامون بی مزه شده و هرچی تلاش می کنیم نمی تونیم حتی خودمون هم یه دل سیر بخندیم! ای داد بی داد!
2. این عتیقه کیه که پسورد وبلاگمو هک کرده بود؟ البته دمش هم گرم بود که پسورده رو عوض نکرد و فقط قالب رو بهم ریخته بود و اسم خودشو هم به عنوان نویسنده وبلاگ گذاشته بود اینجا! اگه می دونستم متن گذاشتن توی وبلاگم اینقدر کشته مرده داره می فروختمش می رفتم لهجه مو عمل می کردم!
3. انجمن علمی دانشگاه ما وبلاگ نداره ( اینو یه نفر تو کامنتای پست قبلی پرسیده بود) البته یه مدت چند نفر تلاش کردن که یه همچین کاری انجام بدن که با درایت و هوشیاری موفق شدم وبلاگشون رو هک کنم و اونا هم دیگه بی خیال شدن! حالا چطور شده این سئوال به ذهنت رسیده؟ می خوای وبلاگ بزنی واسمون؟
4. تا بعد از امتحانام بای بای!

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
لمپن 2
تاريخ: چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت :9:36 بعد از ظهر
   سلام. ببخشید یه مدت نبودم. چند تا سوتی خوف دارم که فعلا حس و حال نوشتنشونو ندارم. یه متن رو که قبلا نوشتم براتون میذارم که حالشو ببرین ( توضیح برای خواننده های جدید : لمپن اسم مستعاره یکی از اساتید دانشگاهه ) :

 

   چند روز پیش با کایکو و زبل خان مشغول پیاده روی بودیم. نزدیکای میدان فردوسی که رسیدیم کایکو نیشش باز شد و سرعتشو مثل پلنگی که به نزدیکای آهو می رسه کم کرد و با انگشت سبابه اش به روبرو اشاره کرد و گفت : لمپن! من و زبل خان هم به طور همزمان نیشمون باز شد و شکر خدا رو به خاطر سوژه ای که انداخته بود تو دامنمون به جا آوردیم. نگاه کردیم دیدیم به به خودشه. جناب دکتر داره با قدمهای استوار و دهان باز که تفش داشت ازش می چکید و چشمای گرد شده که حاکی از رؤیت یه لقمه دندون گیر بود به طرف یه بلال فروش می ره. به طور مخفیانه ای دنبالش راه افتادیم تا اینکه به بلال فروشه رسید. طرف هم یه آدم هپلی چرکو بود که یه دستمال یزدی ( همون دستمال ابریشمی خودمون ) دور سرش بسته بود و لباساش هم عبارت بودند از یه کفش اگنس سفید تاناکورا، یه شلوار کردی خانواده دمپا تنگ مشکی و یه تی شرت چهارصد تومنی که عکس بروسلی روش بود و همزمان که یکی از آهنگ های داوود مقامی رو زمزمه می کرد، مشغول باد زدن ذرت بود.دکتر با نیش باز در حالی که دستشو مرتب به شکمش می مالید رفت جلو و سلام کرد و گفت آقا تو رو خدا دو تا بلال خوب به من بده. بلال فروشه که اسمشو می ذاریم جوات بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت : واسّا تو صف عتیقه! دکتر چند دقیقه ای صبر کرد و مرتب دور و برشو نگاه می کرد و صفی نمی دید. جوات هم هر کس که از راه می رسید رو راه می انداخت ولی به لمپن محل نمی ذاشت. لمپن دوباره گفت آقا جون بچه ات دو تا بلال خوب به من بده. - دِ گفتم صبر کن دیگه! استغفرالله! عجب آدمایی پیدا می شن! چند بار دیگه یه همچین مکالماتی بینشون رد و بدل شد و ما کم کم دلمون به حال لمپن سوخت و خواستیم بریم پیش جوات وساطت کنیم و در این بین یه خود شیرینی هم کرده باشیم که بالاخره جوات از خر شیطان پیاده شد و گفت : خب بی شخصیتِ شکمو الان مُردی چند دقیقه وایسادی؟ اعصاب منم به خاطر اون شکم کوفتیت خرد کردی. بگو ببینم چی می خوای؟! لمپن گفت : اون دو تا بلال درشتا که اون بالا هستن رو اگه ممکنه لطف کن برام کباب کن. خیلی به نظر خوشمزه می رسن! دستت درد نکنه! جوات دو تا بلال رو با دست نشون داد و پرسید: همین دو تا رو می خوای دیگه؟ - آره خیر از جوونیت ببینی ایشالا. - باشه الان واسه ات می گم. و دست کرد اون زیر دو تا ذرت کپک زده کوچیک رو که کرمو هم بودن و بوی بدی می دادن و بیشتر دونه هاشونم ریخته بود و شبیه کله نعیم سعداوی بودن رو در آورد و شروع کرد به کندن پوستشون که برا لمپن کبابشون کنه. لمپن اینبار با متانت گفت : جناب آقای بلال فروش من این دو تا رو نخواستم. اون دو تا بالاییا رو گفتما. - تو غلط کردی. همینه که هست. می خوای بخواه می خوای نخواه. - خب نمی خوام! - غلط می کنی نخوای ! یه ساعته وایسادی اینجا اعصاب منو خرد کردی حالا می گی نمی خوام؟ می خوای بزنم ناقص ات کنم؟ لمپن دیگه چیزی نمی تونست بگه چون بغض راه گلوشو بسته بود و چشماش پر اشک بود. فقط چند دقیقه یه بار با آستینش اشکاش و آب بینی اش رو پاک می کرد و برا اینکه جلو مردم ضایع نشه می گفت : ای بابا این دود زغالا پدر آدمو در میاره. بعد برای اینکه دل جوات رو بدست بیاره پرسید: راستی شما ماشاالله چشماتون خیلی درشته ها. چطور دود این زغالا رو تحمل می کنین؟ - به تو مربوط نیست. یه بار دیگه حرف مفت بزنی همین زغالا رو میریزم رو سرت تا از ریخت بیفتی. هر چند الانشم قیافه ات خیلی چندشه ! اَه اَه! و همزمان با ادا کردن این جملات، بلال ها رو که بوی بدشون به خاطر کباب شدن کرم های توشون بدتر هم شده بود داد به لمپن. لپمن با گریه مشغول خوردن بلال ها شد و علیرغم این که حالش خیلی گرفته بود به سرعت هر دو تا بلال رو خورد و یه آروغ هم روشون زد. بعد از جوات پرسید: آقا چقدر بدم خدمتتون؟ - دوتا بلال داشتی، هر کدوم سه تومن، هفت تومن بسلف! - اِااااا! دو تا بلال کرمو بوده ها! دنده کباب که نخوردم! چرا اینقدر گرون؟ - اینقدر حرف مفت نزن حمال فلان فلان شده. پولو می دی یا گردنتو بشکنم؟ لمپن باز تسلیم شد و چهار تا دو هزاری داد به جوات. - بقیه پولمو نمی دی؟ - چی؟ - هیچی خدافظ! اینجا بود که لمپن با چشم گریون راهی خونه اش شد و ما هم به اتفاق دوستان تصمیم گرفتیم که با همنوعانمون مهربون تر باشیم!

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
خدمات مشاوره مایکروسافت
تاريخ: سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت :2:18 بعد از ظهر
مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست :

مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد ...

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه ... ببخشيد ...

مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...

مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.

مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.

مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...

مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer

مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!

مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟

***

خدایا توبه !!!

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
پراکنده
تاريخ: سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت :11:36 بعد از ظهر
- این ورودی های 85 هم عالمی دارن واسه خودشون. چند تا سوژه بینشون هست که خدایی اگه گیر من بیفتن هر روز به اندازه دو سه تا رمان سوتی ازشون می کشم بیرون. مثلا چند روز پیش سوار تاکسی بودم که یکی از همین هشتاد و پنجیا هم اومد بالا. هنوز در ماشینو نبسته بود که موبایلشو در آورد و زنگ زد به یکی از دخترای کلاسشون و با صدای خیلی بلند، طوری که ماشینای بغلی هم می شنیدن به دختره می گفت که خانم فلانی به خانم x و خانم y و خانم z و... بگو حتما فردا صبح توی دانشکده باشین تا درباره پروژه با هم دیگه صحبت کنیم. راننده و بقیه مسافرا با تعجب به طرف نگاه می کردن و تو دلشون می گفتن : ای آلبالو! ای قطاب! ای پروژه بنویس! ای خفن! ای مهندس! و منم تو دلم داشتم می خندیدم و در همون حال به این موضوع هم فکر می کردم که آخه خدایا ترم دو عمران چه پروژه ای می تونه داشته باشه که جناب مهندس ما اصرار داره برای تهیه کردنش همه خانوما هم در رکابش باشن. شاید برا درس معارف اسلامی یا ریاضی 2 بهشون پرژه معرفی شده باشه! به هر حال اونم زحمت داره خب! مهندس اینبار زنگ زد به یکی دیگه از دوستاش که ظاهرا پسر بود و اینبار با صدای بلندتری ازش می پرسید که دکتر فلانی نمره فلان درس رو رد کرده یا نه! اینجا بود که چشمای من به طور کامل از حدقه زد بیرون چون درسی که داشت درباره اش صحبت می شد صد و بیست واحد پیش نیاز داره و در تواریخ مستند اومده که زودتر از ترم هفت به کسی نمی دنش. و نکته وهم برانگیز دیگه ای که لا به لای سخنانش بود، این بود که استاد فلانی اصلا سنخیتی با تدریس درسی که قرار بود نمره اش رو اعلام کنه نداشت! بعد پیش خودم گفتم شاید من اشتباه شنیدم یا اینکه بازم من اشتباه شنیدم! چند دقیقه بعد دوستمون دوباره دست به کار شد و زنگ زد به یه شخص مجهول الهویه ای و بهش گیر داد که چرا پلان مجتمع آپارتمانیه رو سر وقت آماده نکردی و من جواب مدیر پروژه رو چی بدم؟!!! اینجا بود که فهمیدم ایشون چالش ذهنی اش اینه که با موبایلش زیاد صحبت کنه و خیلی هم علاقه داره که همه بفهمن داره رشته مهندسی می خونه و ایضا دوست داره که هر چه سریعتر در انجام یه پروژه ای سهیم بشه! 
   یه روز بیرون دانشکده یه تاکسی رو دیدیم که توش سه تا از دخترای هشتاد و پنج عقب نشسته بودن و یکی از پسراشونم جلو نشسته بود. پسره از تاکسی پیاده شد و بادی به غبغبش انداخت و گفت خانومها x و y  و z ، اجازه میدید کرایه تونو حساب کنم؟ اونام گفتن لازم نکرده ما خودمون حساب کردیم. پسره که مماخش ( بینی اش، دماغش دیگه بابا) سوخته بود دنبالشون راه افتاد که بره تو دانشگاه و هر چه سریعتر خودشو به توالت پسرا ( برادران) برسونه و اونجا مثل ابر بهار گریه کنه و بر بخت بدش لعنت بفرسته که رانندهه صداش زد. - جانم آقای راننده؟ - جانم و زهر مار! کرایه تو بده! - اِاِِاِاِِاِ ! مگه خانوما حساب نکردن؟ - حمّال! اونا کرایه خودشونو حساب کردن حمّال  نه کرایه تو رو حمّال!
خیلی دلم برا پسره سوخت. کاش کرایه هفت نفر رو ازش میگرفت ولی اینطوری ضایع اش نمی کرد! آخه چرا حمّال؟!
   یه بار دیگه هم یه پسری به دخترای کلاسشون گیر میده که با هم برن سمینار عمران تو یکی از شهرهای شمال و میگه که ما باید تو همچین سمینارهایی شرکت کنیم تا بتونیم قوی بشیم و فردا تو بازار کار موفق باشیم و با دانشجوهای عمران شهرهای دیگه آشنا بشیم و دیدمون وسیع بشه و با دستاوردهای جدید و مقاله های به روز آشنا بشیم و خودمونو محدود نکنیم و از اساتیدی که اونجا میان کمک بگیریم و از همین حالا به فکر سوابق تحصیلی خودمون باشیم و نفس عمل مهمه و ...  دو روز قبل از اعزام شدن دخترا به دلایل مختلف اعلام انصراف می کنن. نکته جالب اینه که پسره هم که می بینه دخترا نیومدن، قید قوی شدن و باز شدن دید خودشو میزنه و اونم نمی ره سمینار!

- یه روز یکی از پسرای دانشگاه که از قضا خیلی هم سه تشریف داره، کنار دو تا از دوستاش نشسته بود که اتفاقا با منم یه سلام علیکی دارن. بعد از چند دقیقه یکیشون رو کشید یه کناری و در حدود بیست و هفت دقیقه باهاش صحبت کرد. بعد برگشت و اون یکی دوستش که هنوز نشسته بود رو برد یه گوشه دیگه و بیست و هفت دقیقه هم با اون صحبت کرد. در این بین من رفتم پیش اولی و ازش پرسیدم که آقای سه بهش چی گفته. اونم به خاطر ارزشی که براش قائل بود و تاکیدی که آقای سه بر سکرت بودن حرفاش داشت، کلمه به کلمه مکالماتشون رو بهم گفت! وقتی کار آقای سه با دوست دومی هم تموم شد، رفتم از اونم پرسیم که چی بهش گفته . خیلی برام جالب بود وقتی فهمیدم حرفهایی که به اولی زده بود دقیقاً کلمه به کلمه همون چیزایی بود که به هم دومی گفته بود! خب اگه حرفات یکی هستن، چرا جدا جدا بهشون می گی؟!!!
   یه بار دیگه ساعت هشت شب آقای سه زنگ زد خونه ما و چهل و پنج دقیقه باهام صحبت کرد. بعد خداحافظی کردیم و شب به خیر گفتیم. ساعت نه و نیم بود که دیدم تلفن زنگ خورد. باز صدای نحس آقای سه رو از اون ور خط شنیدم و جالب اینجا بود که دقیقا به مدت چهل و پنج دقیقه مکالمه قبلی بین ما تکرار شد!

- یه خورده دیگه از اساتید بگم. مهندس حشمت رو خدمتتون معرفی نکردم؟ عجله نکنید وقت زیاده! یه روز یه بنده خدایی میره پیش مهندس حشمت که استاد راهنماش بوده و ازش می خواد که برگه انتخاب واحدشو امضا کنه. مهندس یه نگاه سرسری به برگه می اندازه و با بی حوصلگی می پرسه : این درس ماشین آلات چیه برداشتی؟ تو که هنوز پیش نیازشو پاس نکردی؟ - همینجوری برداشتم مهندس. خواستم واحدام زیاد بشه. - تو غلط کردی! - آخه مهندس بقیه بچه ها هم این درسو برداشتن. - بقیه غلط کردن با تو. دفعه دیگه از این گُه های زیادی نخوری ها!!!
   یه بار سر کلاس نشسته بودیم. مهندس حشمت هم سخت مشغول تدریس بود. خلاصه همه سرشون تو لاک خودشون بود و سکوت سنگینی هم بر کلاس حکم فرما بود که از بیرون یه صداهای عجیبی اومد. صداهای عجیب بعد از چند ثانیه تبدیل به جیغ و فریاد شد! با شنیدن صدای جیغ همه دانشجوا زدن زیر خنده. مهندس حشمت هم سرشو تکون داد و فرمود: دانشگاه که نیست، اتاق زایمانه!
بعد از شنیدن این جمله ی نغز و گهربار، خنده رو لبای همه دانشجوا پرپر شد. مخصوصا دخترای کلاس که کارد بهشون می زدی خونشون در نمی اومد!

 

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
لمپن
تاريخ: سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت :0:45 قبل از ظهر
   برای اینکه این وبلاگ بیش از حد به شخصیت شمبلیله وابسته نشه، مجبورم شخصیت های جدیدی رو کنم. یکی از این شخصیت ها که از این به بعد بیشتر باهاش آشنا می شین، یکی از اساتید دانشگاهه. البته هیچ توضیحی درباره رشته ای که تدریس می کنه نمی دم. فقط اینو بگم که مدرک دکتراشو از یه کشور خیلی خفن - که نمی گم کجاست - گرفته و تازه برگشته. ولی متاسفانه اینقدر بی شخصیت و ضعیف النفسه که دیگه زبانزد خاص و عام شده و حتی شمبلیله بهش می گه " لمپن LOMPAN  " !!!
 اولین ماجرایی که از لمپن می گم، مربوط می شه به حدود ده روز پیش که با دوستام داشتم از دانشگاه می رفتم بیرون. دکتر لمپن هم بر خلاف اینکه هیچ انتظاری برای رعایت آداب ازش نمی رفت، یه عینک دودی زده بود و داشت با متانت و خونسردی از دانشگاه خارج می شد و یه لبخندی که حاکی از لارج بودن آدمه هم رو لباش بود. البته این ژست ها فقط برای حفظ ظاهر بود و اگه کسی از قبل لمپن رو می شناخت، براش اظهر من الشمس بود که حداکثر تا پنج دقیقه دیگه یه سوتی المپیکی از جناب استاد ساتع می شه. چون به طور رسمی دادن گواهینامه به لمپن ممنوعه، طبیعتا ایشون ماشین هم نداره و ما تو این فکر بودیم که یه جوری دو درش کنیم تا مجبور نشیم کرایه تاکسی شو حساب کنیم. یه دفعه دیدیم تو ایستگاه اتوبوس خط واحد روبروی دانشگاه یه اتوبوس وایساد. لمپن با دیدن این صحنه متانت رو کنار گذاشت و با سرعت برق و باد شروع به دویدن کرد که به اتوبوس برسه! ما با وجود اینکه از لمپن بودن جناب دکتر اطلاع داشتیم، دیگه فکر نمی کردیم اینقدر خفن باشه که این کارو بکنه. خدا رحم کرد که وسط خیابون ماشین بهش نزد! تا رسید اونطرف خیابون، اتوبوس راه افتاد و دکتر رو جا گذاشت. ایشون هم با توجه به پشتکاری که در راه رسیدن به این مدرک تحصیلی یار و یاورش بوده، شروع کرد به دویدن دنبال اتوبوس! اتوبوس توی ایستگاه بعدی وایساد و دکتر نفس زنان رفت تو صف که سوار بشه. راننده که گویا از قیافه استاد زیاد خوشش نیومده بود، تا لمپن خواست سوار بشه در اتوبوس رو بست. دکتر که یه پاش رو گذاشته بود رو پله اول اتوبوس، غافلگیر شد و تا اومد پاشو برداره، در اتوبوس محکم کوبیده شد تو صورتش و پرتاب شد توی پیاده رو! اتوبوس حرکت کرد و لمپن بازم به یاری پشت کارش شروع کرد به دویدن. منتها این بار جرئت نداشت که سوار بشه و وقتی اتوبوس توقف می کرد لمپن هم سر جاش بی حرکت می موند و خودشو می زد به اون راه که مثلا من دارم یه کار دیگه می کنم و دنبال اتوبوس نمی آم. بالاخره دلشو به دریا زد و یه جایی رفت سوار اتوبوس شد. از شانس بدش جایی که سوار شده بود، ایستگاه آخر بود و همه مسافرا داشتن پیاده می شدن. لمپن هم که دید سوتی داده خواست پیاده بشه که رانندهه جلوشو گرفت و گفت بلیتتو بده. - ولی من که اصلا سوار اتوبوس نبودم. راننده ابروهاشو بالا انداخت و گفت : اگه سوار نبودی پس چطور داری پیاده می شی؟ - بابا همین الان سوار شدم. نمی دونستم ایستگاه آخره. - من این حرفا حالیم نیست. یا بلیط می دی یا کله تو می کنم! - آخه من بلیط ندارم ! اینجا بود که راننده خون جلوی چشماشو گرفت! - چی گفتی؟ بلیط نداری؟ - نه! - غلط می کنی که بلیط نداری! یه ساعته داری دنبال اتوبوس می دوی. الانم سوار شدی می خوای بلیط ندی؟ فلان فلان فلان! - آقا چرا فحش می دی؟ خب بلیط ندارم. قتل که نکردم! راننده متوجه شد که لمپن زبون خوش حالیش نمی شه! پس یه مشت حواله گردنش کرد! مسافرا تا قبل از حواله شدن مشت به طور لفظی از راننده حمایت می کردن و با نگاه چپ چپ و غر زدن و زیر لب فحش دادن، به لمپن فهموندن که کارش درست نبوده. بعضی ها هم بلند بلند غر میزدن و فحش میدادن : فلان فلان شده یه ساعته که داره دنبال اتوبوس می دوه، بعد می گه بلیط ندارم! - همین آدمای فلان فلان شده جامعه رو به گند کشیدن. - فلان فلان شده انگار از دهات اومده. اصلا نمی دونه بلیط به چی می گن. - آره. فلان فلان شده از پشت کوه اومده. فکر کنم بار اولشه که ماشین سوار می شه. مگه ندیدی چطوری با کله زد به در اتوبوس که بازش کنه؟! بعد از اینکه راننده به استاد مشت زد، بقیه مسافرا که منتظر این صحنه بودن به طرف لمپن هجوم آوردن و حسابی کتکش زدن. خدا کنه دکتر از این ماجرا عبرت بگیره و اینقدر بی شخصیت بازی در نیاره. البته اگه عبرت نگرفت هم بد نیستا! تند تند آپ می کنیم!
نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
ماه مبارک و ...
تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت :11:49 بعد از ظهر

با سلام خدمت همه دوستان و دشمنان عزیزی که بی صبرانه منتظر تعطیل شدن وبلاگ من بودین ولی تیرتون به سنگ خورد! من برگشتم! هورااااااااااااااااااا!
   خب از کجا شروع کنیم؟ چون چیز خاصی به ذهنم نمی رسه ماجراهای دانشگاه رفتن چند روز قبل خودمو می نویسم باشد که مایه عبرت همگان شود.
امروز صبح که از خواب پاشدم، با اولین صدای قور و قار شکمم یادم اومد که دیشب سحری نخوردم و کلی دمغ شدم. بعد یه خورده دیگه که خواب از سرم پرید یادم اومد که اصلا قرار نبوده من امروز روزه بگیرم! پس یه صبحانه مفصل نوش جان کردم و به سمت حشیش پارک ( پاتوق جمعی از دانشجویان دانشکده فنی و معتادین عزیز و عشاق جوان و... ) حرکت کردم. اونجا با دوستان از هر دری سخنی می گفتیم که دیدیم امروز هیچ سوژه ای برای خندیدن نداریم. پس تصمیم گرفتیم که به نزدیکترین مکان فرهنگی یعنی دانشکده ادبیات بریم ببینیم چیزی دست و بالمون رو می گیره یا نه.
به چند فرسخی دانشکده ادبیات که رسیدیم، پدر و مادرهای مهربون و فرزندان شاد و خوشبختی رو دیدیم که دست در دست هم داده بودن به مهر و هر کدوم چند تا پوشه و برگه و از این چیزا دستشون گرفته بودن و کاملا مشخص بود که ورودی های جدید هستن که دارن از ثبت نام بر می گردن. اینجا بود که جرقه های دسته بازی در ذهنمون ایجاد شد. با شادی و شعف بسیار رفتیم تو دانشگاه که مثلا ما هم برای ثبت نام اومدیم!
- وای خدا یعنی جدی جدی ما دانشجو شدیم؟
- دیگه اینقدر بلند حرف نزنین. ما مثلا مهندس شدیم!
- آقا ببخشید ثبت نام کسایی که تو کنکور قبول شدن کدوم قسمته؟
- آخه من مهندسی برق قبول شدم! مهندسی برق هم تو همین صف باید وایسه؟ سوا نکردین؟
- تو ریاضی چند درصد زدی ؟
- زیر گروه یک تو چند بوده؟
- من که ریاضی از تو بیشتر زدم. چطور عمران نیاوردم؟
- وای به همه یه شاخه گل دادن. منم گل می خواااااااام!
خلاصه یه جملات گهرباری می گفتیم که همه حضار اعم از دانشجوا و والدین و کارمندای دانشگاه انگشت حیرت به دهان همون حیرت فرو برده بودن و در عجب بودن که خدایا این جونورا از کجا پیداشون شد؟!
آخر کار هم که می خواستیم وارد سالن بشیم بهمون گفتن مدارکتون رو نشون بدین.
- آقا اجازه مدارک تو ماشینمونه. بابامون داره ماشین رو پارک می کنه خودش مدارک رو میاره.
- خب اگه الان هیچ مدرکی همراهت نیست نمی شه وارد بشی.
- راستش فقط کارت دانشجویی باهامه. با این می شه رفت تو؟!!!!!!!!!!
از نگاه چپ چپ ملت بهمون متوجه شدیم که دیگه اینجا جای موندن نیست! بار و بندیلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم به طرف دانشکده فنی خودمون. تو فنی هم که پرنده پر نمی زد. یه ساعتی تو چمنا فوتبال بازی کردیم. دیگه نای راه رفتن نداشتیم. عقلمونو جمع کردیم که ببینیم از کجا می شه یه غذای مشت گیر آورد تو این ماه رمضونی.
- من چلوکباب می خوام. مردم از بس غذای شب مونده سحری رو به جای ناهار خوردم!
- منم خیلی گشنمه. از دیشب تا حالا هیچی نخوردم.
- مگه سحری نمی خوری؟
- نه بابا. من که روزه نمی گیرم. مرض دارم نصف شب پاشم سحری بخورم؟
- اتفاقا اشتباهت همینجاس. من و تو که روزه نمی گیریم، اگه افطار و سحری رو نخوریم که دیگه از بیخ کافر می شیم. بذار حداقل یه راه نجاتی داشته باشیم. واسه آخرت خودت خوبه!
- انگار گرسنگی خیلی به مغزتون فشار آورده. بیرون دانشگاه یه سوپر مارکت هست. نون و کالباس و مخلفات ازش می گیریم می خوریم دیگه.
- آقا رو! می دونی الان جرم غذا خوردن از حمل مواد مخدر بیشتره؟ کافیه یه لقمه نون دستت ببینن. 80 ضربه شلاق می خوری بدبخت!
- خب چی کار کنیم؟ الان یعنی هیچ رستوران و غذاخوریی تو کل شهر باز نیست؟ شاید یکی مسافر بود. شاید یکی اصلا مسلمون نبود. چه بدبختییه ها!
- من یه جا سراغ دارم که تو ماه رمضون چلوکباب داره. پاشیم بریم اونجا.
*
 تو تاکسی از فرط گرما و فشار گرسنگی کسی نای حرف زدن نداشت. ولی از اونجایی که ما طاقت سکوت رو نداریم، سعی کردیم یه جورایی رانندهه رو اسکل کنیم. پس دوباره شروع کردیم به بحث درباره ثبت نام:
- وای چقدر خوب شد که همه دانشگاه قبول شدیم. باید دانشگاهو بترکونیم. هر روز بریم پای دفتر!
- دانشگاه که دفتر نداره! حراست داره. هر روز می برنمون در حراست.
- شماها همه برق و مکانیک می خونین. فقط من عمران هستم.
- خب که چی؟
- آخه گروه عمران یه استاد زن داره! دلتون بسوزه!!!
- ااااااااااه! خوش به حالت!
- راست می گن که تو دانشگاه دخترا هم باهامون همکلاس می شن؟
- آره راسته. خیلی کیف داره!
- ولی من خجالت می کشم سر کلاس برم.
- تازه اینا چیه. من یه پسر عمو دارم که سربازه. واسه ام تعریف کرده که تو دانشگاه یه رستوران هایی هست که بهش می گن سلف. اونجا غذا بهمون میدن. تازه می شه شام هم بخوری.
- آره منم شنیدم ولی فکر نمی کنم شام بدن.
- چرا می دن. فقط یه نفر اونجا هست که باید از قبل بهش بگی غذا واسه ات کنار بذاره!!!
راننده طفلکی هیچ عکس العملی نشون نمی داد. ما اولش فکر کردیم که داره به حال مملکت تاسف می خوره. بعد دیدیم پرسید:
- شما دانشگاه رازی قبول شدین دیگه؟
- آره. چطور مگه؟
در این لحظه راننده دستشو تو جیبش کرد و یه کارت از توش در آورد و مثل علامت مخصوص حاکم بزرگ، کارتشو جلوی صورت ما گرفت. دیدیم بععععععععله! طرف کارمند دانشگاه رازیه!!! دیگه جلوی زبونمون رو گرفتیم و تا مقصد دست از در افشانی برداشتیم.
- ااااااااه! این که بسته اس! چی کار کنیم حالا! آقای راننده جون هرکی دوست داری یه غذاخوری خوب سراغ نداری؟
- مگه شما روزه نمی گیرین؟
- نه حاجی ما مسافر هستیم. اهل کرمانشاه نیستیم.
- بچه کجایین؟
- شاه آباد! ( همون اسلام آباد غرب)
- خب راستش یه کبابی هست به اسم کبابی اسلامی. فکر کنم تو خیابون جوانشیر باشه.
- نه اونجا نیست. سر کوچه لکا باید بری!
- بچه های شاه آباد چقدر خوب خیابونای کرمانشاه رو بلدن!
- چی کار کنیم دیگه ما اینیم!
*
از شانس گند ما کبابی اسلامی هم تعطیل بود. شونصد تا خیابون رو پرسون پرسون گشتیم تا یه غذاخوری پیدا کنیم، ولی هیچ جا باز نبود. کم کم وارد محله های خفن نیست در جهان داشتیم می شدیم که بالاخره یه قهوه خونه تو کاشی کاری پیدا کردیم! واقعا زبان از توصیف احساسات پاک یه عده جوون که از ساعت یازده تا دو و چهل دقیقه دنبال غذاخوری می گردن و بالاخره پیداش می کنن قاصره. حالا بگیرید و بشنوید از غذا! دیزی، کنسرو ماهی، تخم مرغ. یه حسی بهمون می گفت که دیزی و کنسرو ماهی بهتره. پس همونو سفارش دادیم. قهوه خونه جا برای نشستن نداشت. پس لاجرم هدایت شدیم به طرف نماز خونه. یه اتاق شیش متری کاهگلی با مخلوطی از بوی تند ادرار و عرق. یه موکت شاهانه هم کف اتاق پهن بود که آدم رغبت نمی کرد با کفش روش راه بره چه برسه به غذا خوردن. غذا که حاضر شد همه مصیبت ها رو فراموش کردیم. ولی این فراموشی چندان دوام نداشت چون با برانداز کردن غذا بیش از پیش ناامید شدیم. هر پرس خوراک تن ماهی، دقیقا یک هشتم مقدار گوشت موجود درون یه کنسرو بود. تازه خیلی هم بد بو بود و مشخص بود که حداقل یه ماهی رو در انتظار به سر برده. دیزی هم خیلی از تن ماهی بهتر نبود. یه سیب زمینی درسته که حتی گل روی پوستش هم پاک نشده بود، یه نخود و یه لوبیا برای هر دیزی، به قاعده یه گوشی 6600 چربی، یه خورده استخون با مفصلی که بهش متصل بود و نقش ماهیچه رو بازی می کرد و از همون اول برامون مسجل بود که استخون کتف گربه رو به جای ران گوسفند داریم به نیش می کشیم. پول غذا رو بدون اینکه دست بهش بزنیم حساب کردیم و اومدیم بیرون. خواستیم دممون رو بذاریم رو کولمون و برگردیم خونه، ولی از اونجایی که آخر همه داستان های ایرونی خوب تموم میشه، یه رستوران مشت جلو راهمون سبز شد که با جمله " غذا حاضر است" دل هر رهگذر رو می ربود. دیگه رفتیم غذا خوردیم و سیر شدیم و برای آمریکای جهانخوارآرزوی مرگ کردیم. اینم از اولین پست وبلاگ جدید.

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Arman Mirzaei