سال نو مبارک! اینم از آخرین پست سال ۸۷ که قرار بود تو مجله چاپ بشه ولی نشد. بهتر ![]()
پی نوشت ۱: تولدم مباااااااااااااارک ![]()
نمی دونم نوشتن خاطره ی روزی رو که کنکور کارشناسی ارشد داشتم از کجا شروع کنم. شاید بهتره از دردسرهای ثبت نام و دفترچه گرفتن و فرم پرکردن و این چیزا بگم. البته خیلی هم رو به عقب نریم بهتره. مثلاً این که کجا به دنیا اومدم و دوران کودکیمو چطوری گذروندم و پدر و مادرم چکاره ان مسلماً ربطی به موضوع نداره.
ادامه مطلب
ولی خب به هر حال برگشتم. خیلی سرم شلوغ بود. خیلی. الانشم که اومدم اینجا پست بذارم هزار جور بامبول سر خودم در آوردم و به اصطلاح سر خودمو گول مالیدم که اگه نرم جوونای مردم خودکشی می کنن و رو به اعتیاد میارن و نفرین مادرای داغدیده دامنمو (پاچه شلوارمو) می گیره و ...
امروز انتخاب واحد و اینا داشتیم، فردا حذف و اضافه اس، پیروزی خون بر شمشیر هم که مبارکتون باشه، خاتمی هم که رسماً اعلام کاندیداتوری کرد. چهارشنبه هم کنکور ارشد دارم. دیگه همین چیز خاص دیگه ای به ذهنم نمی رسه.
پست جدیدمونم یه مطلب طنزه که از وبلاگ قبلی خودم دزدیدم و تو نشریه هم چاپ شد. بهم سر بزنید.فعلا بای
پرنده روی سیم برق
سوال: ده تا پرنده نشسته بودند روی سيم برق . يه شکارچی مياد يه تير می زنه به يکيشون. چند تا پرنده روی سيم باقی می مونند؟
جواب: بستگی به مليت پرنده ها داره:
ادامه مطلب
اندر آداب طلب علم و فقیهی :
بدان ای پسر، علمی که تعلق به پیشه دارد چون طبیبی و مهندسی، هر یکی را سامانی است که اگر تو رسم و سامان این ندانی، اگر چه اوستاد کسی باشی در آن باب، چون اسیر باشی.
- ترجمه: پسر عزیزم! حتی اگه به زور دانشگاه آزاد و پیام نور و غیر انتفاعی هم که شده تونستی دکتر مهندس بشی، تا وقتی نتونی دست خودتو یه جا بند کنی و درآمد داشته باشی مدرکت به درد عمه ات می خوره! برای این کار لازمه که رسم و رسوم زیر آبی رفتن و رشوه دادن و کار چاق کردن رو خوب یادبگیری؛ وگرنه هر چقدر هم که به کارت استاد باشی، علمت رو باید بذاری در کوزه!
- نتیجه گیری: حتی در زمان حمله ی مغول هم تو کشور ما بیشترین بها رو به علم و دانش می دادن و هیچ قدرتی خارج از ضوابط موجود نمی تونسته در سیستم گزینش عادلانه نیروها که براساس شایسته سالاری طرح ریزی شده بود،خللی وارد کنه.
اندر طب تا دست کاری و رنگ آمیزی و هلیله دهی بصواب و ناصواب در نرود، هم مراد حاصل نشود.
- ترجمه: اگه دکتر شدی باید خوب بتونی مریضاتو رنگ کنی! مثلاً کسی که برای سرماخوردگی میاد پیشت رو بدلیل ابتلا به سرطان موهای ساق پا و آبگرفتگی جزایر لانگرهانس و فرو رفتن شست پا در لوزالمعده و ...، چندین بار بیاری و ببری و پول ویزیت ازش بگیری و براش آزمایش خون و ام آر آی و پی چی اسکن و پلیسه و ماکسی بنویسی و تحت اعمال جراحی طویل المدت قرار بدی و تا مطمئن نشدی که طرف رو خوب چلوندی و شیره جونشو کشیدی، دست به کار مداوا نزنی!
- نتیجه گیری: نویسنده در اینجا به تشریح نظام بهداشت و درمان در عهد بوق می پردازه که البته با گذشت زمان دستخوش تغییرات گسترده ای شده و دست پزشکان رو برای تجویز آزمایش های جدید و نسبت دادن بیماری های مدرن به بیماراشون بازتر کرده!
پس بزرگوارترین علم، علم دین است که اصول او نردبان توحیدست و فروع او احکام شرع است و مخرقه ی او نفع دنیا. پس تو نیز ای پسر تا توانی گرد علم دین گرد تا دین و دنیا بدست آری.
- ترجمه: خوشبختانه این قسمت متن احتیاج به ترجمه نداره!
- نتیجه گیری: در زمان های قدیم، آدم می تونست هم خدا رو بخواد و هم خرما رو!
پس اگر چنانچه فرمودم طالب علم باشی، پرهیزگار و قانع باش و علم دوست و دنیا دشمن و بردبار و خفیف روح و دیرخواب و زودخیز و حریص به کتابت و درس و متواضع و حق شناس استاد خود باش.
- ترجمه: پس همون طوری که گفتم دودره باز و زیر آب زن و دورو و پاچه خوار و مغرور و حسود باش و فقط کسایی رو تحویل بگیر که واسه ات دوزار استفاده داشته باشن!
- نتیجه گیری: در گذشته مردم خودشون فرق بین افعال معکوس و مستقیم رو می دونستن. اما در ترجمه های امروزی برای راحتی خواننده افعال معکوس هم ترجمه می شن!
و مسئله ای که بیفتد همه اعتماد بر رأی خویش مکن و از مفتیان نیز مشورت خواه و چنانکه گفتم تجربتها نیز بکار دار.
- ترجمه: موقع امتحان دادن اگه توی یه مسئله ای گیر کردی، از خودت علم ساطع نکن! بشین از روی دست بچه زرنگ های کلاس جواب رو پیدا کن. البته همیشه نباید به این روش سنتی اکتفا کرد، بلکه آدم باید از سایر هنرهای تقلب سر جلسه امتحان بهره ببره و از تجربیات و روشهای بقیه که ممکنه به عقل خودش نرسه هم استفاده کنه.
- نتیجه گیری: البته تفاوت موجود بین عمل ننگین تقلب و امر مشورت کردن که در فرهنگ ما بسیار شایسته و مؤکده بر کسی پوشیده نیست. اما اینکه مقصود نویسنده کدومشون بوده جای سوأل داره!
و بر سر کرسی به هر چه خواهی دعوی کن که آنجا سایل باشد، مجیب کس نبود و تو زفان فصیح کن و چنان دان که آن مجلسیان همه بهایم اند، چنانکه خواهی همی گوی تا به سخن اندر نمانی.
- ترجمه: پسرم، اگه خدای نکرده تو با این عقل ناقص و قیافه کج و معوجت استاد شدی و خواستی به چند نفر از خودت بدتر درس بدی، باید با اعتماد به نفس کامل سر کلاس حاضر بشی. اصلاً فکر کن این کسایی که با چشم گشاد و دهان باز جلوت نشستن همه گاو و گوسفند هستن و حرف های تو هم کاه و یونجه ست که داری می ریزی جلوشون! پس شمرده شمرده و خونسرد توضیحاتتو بده و کم نیار.
- نتیجه گیری: در فرهنگ ما احترام به مخاطب و جلب نظر شنونده فوق العاده مهم و حیاتی بوده که در این کتاب هم نویسنده دقیقآ دست روی این نقطه ی حساس گذاشته که تا امروز هم این اصل در ادبیات متکلمان ما دست نخورده باقی مونده!
هر سوألی که از تو پرسند، آن را که دانی جواب ده و آن را که ندانی بگوی که: چنین مسئله نه سرِ کرسی را بُوَد، به خانه آی تا بخانه جواب دهم که خود کس به خانه نیاید بدان سبب. و اگر تعمد کنند و بسیار نویسند، رقعه را بدر و بگوی که: این مسئله ی ملحدانست و سایل این مسئله زندیقست و همه بگویند که لعنت بر ملحدان باد و زندیقان که دیگر آن مسئله از تو کس نیارد پرسیدن.
- ترجمه: اگه دانشجوا ازت سوأل پرسیدن، اونایی رو که بلدی قشنگ جواب بده. اگه جواب رو بلد نبودی به طرف بگو برای اینکه وقت بقیه گرفته نشه بعد از کلاس بیاد تو اتاقت تا براش مطلب رو جا بندازی! تجربه ثابت کرده که معمولاً دانشجوا اینقدر هم فعال و مشتاق نیستن که بخوان پی گیر بشن. ولی اگه طرف سیریش شد و گیر داد، بگو که این سوأل اصلاً ربطی به موضوع درس نداره و هرکس اونو پرسیده می خواد نظم کلاس رو بهم بریزه و وقت سایرین رو هدر بده و آدم پست و رزلیه و غلط می کنه کسی سر کلاس من بخواد از این خاله زنک بازی ها در بیاره و فضای کلاس رو مسموم کنه و من پدرشو در می آرم و قص علیهذا!
- نتیجه گیری: بازم شاهد روش های تربیتی در دوران طلایی فرهنگ و هنر و علوم در کشورمون هستیم که امروزه در دانشگاه های بزرگ دنیا و توسط اساتید خفن داره اجرا می شه!
پس اگر این صناعت نورزی و این توفیق نیابی، باری طریق تجارت بر دست گیر تا مگر از آن نفعی یابی.
- ترجمه: زنهار ای فرزند! از ارثیه و ملک و املاک پدری که خودت می دونی خبری نیست، اگه عرضه درس خوندن رو هم نداری گردن شکسته ات برو تو یه مغازه ای چیزی پادویی کن بلکه از گرسنگی نمیری!
- نتیجه گیری: از زمان های قدیم، پدران خیلی نگران حال فرزندان نااهلشون بودن و در همه حال ازشون پشتیبانی می کردن و حتی برای مواقع کارتن خواب شدن بچه هاشونم برنامه داشتن تا بالاخره عاقبت به خیرشون کنن!
امید است که شما خوانندگان عزیز دستور العمل های فوق رو جدی بگیرید و اونو سرلوحه کارتون قرار بدین. تمّت!
ادامه مطلب
دوست عزیزی که حتی اسمت رو هم نمی دونم! خوشحالم از اینکه نوشته های منو خوندی. به هر حال برای هر وبلاگ نویسی مایه افتخاره که بقیه مطالبشو بخونن و خوششون بیاد.
همون طوری که همه می بینن، مدتیه با نوشتن مطالب طنز خودمو سرگرم کردم. به قول یکی از دوستان هیچ حد و مرزی هم برای خودم قائل نیستم و به همه می تازم و همه چیز و همه کس رو به باد تمسخر گرفتم. با این کار سعی داشتم از خودم فرار کنم. نمی خوام جدی باشم. نمی خوام توی دنیای واقعی زندگی کنم. دنیای کثیف و سیاه دور و برمون. دوست عزیز! زندگی منو تو اونقدر تلخه که فقط احمقها و کسایی که نسبت به جهان بی توجه هستند می تونن زیر این بار سنگین دووم بیارن.
قبلاً معتقد بودم آدم باید تا جایی که در توان داره وظیفه ی خودشو برای بهبود اوضاع محیط اطرافش در درجه ی اول و جامعه ی جهانی انسان ها در نگرش کلی تر انجام بده؛ حتی اگه مطمئن باشه که با تلاش اون نتیجه ای حاصل نمی شه. اما یه نکته رو فراموش کرده بودم و اونم یأسه. ناامیدی زودتر از اونی که فکرشو می کردم روم اثر گذاشت و منو از تلاش بازداشت. خیلی وقته که در خودم نیرویی برای مبارزه احساس نمی کنم. کنار اومدن با این قضیه که حتی با بذل جونت هم نمی تونی درصدی از نابسامانی های موجود رو کاهش بدی خیلی سخت و دردناکه. چشماتو باز کن و جامعه ای که توشی رو خوب نگاه کن. متأسفانه ما در بدترین نقطه ی کره ی زمین به دنیا اومدیم. یه دنیا ادعا داریم ولی هیچی نیستیم. دور و برمون همین عرب های پاپتی رو نگاه کن. کشورشون بیابونیه، اما همیشه آب توی لوله هاشون جریان داریه. برقشون هیچ وقت قطع نمی شه. البته قصدم این نیست که زندگی اونا رو مدینه فاضله جلوه بدم. اونا هم مثل ما انگلن. ما همه یه عده مصرف کننده ی بی خاصیت هستیم که داریم با پول نفتمون، تکنولوژی ها و اختراعات مردم دیگه رو ازشون می خریم ولی حتی ظرفیت استفاده کردن از اونا رو هم نداریم. فرقمون با عربها هم اینه که اونا با پولاشون خوش می گذرونن و بهترین کالاها و خدمات رو از پیشرفته ترین کشورها می گیرن و مثل خوک مصرف می کنن، اما ما عرضه انجام همون کار رو هم نداریم. مغزمون رشد نمی کنه. دیدمون وسیع نیست. کتابی نمی خونیم. توی دانشگاه ها گاو می ریم و گوسفند بیرون میا یم. ورزشکارامونم که تو المپیک فرت و فرت می بازن و چیزی به اسم غرور ملی برامون باقی نمی ذارن!
این زندگی ماست. جوونی مون داره از دست می ره. مگه ما چه مدت از عمرمونو بیست ساله هستیم؟ عمری که هر لحظه ممکنه تموم بشه. به قول یه نفر « ما بچه های نسل وسط تاریخ هستیم. هیچ هدف و مقصدی نداریم. هیچ جنگ بزرگی نداریم. رکود شدید نداریم. جنگ بزرگ ما یه جنگ روحیه. رکود شدید در زندگی خود ماست. ما همه بزرگ شده ی تلویزیونیم و می خوایم باور کنیم که یه روز میلیاردر، ستاره سینما یا موسیقی راک می شیم؛ ولی نمی شیم. آروم آروم داریم متوجه واقعیت می شیم. و خیلی خیلی هم کفری هستیم.»
حسرت به دل هستیم. حسرت رفتن به یه کنسرت موسیقی خوب، حسرت پوشیدن یه لباس دلخواه، حسرت شرکت در یک انتخابات آزاد، حسرت اینکه طوری باهامون رفتار بشه که از ته دل احساس کنیم یه انسان هستیم.
مثل حشرات تو خودمون می لولیم و نمی فهمیم که دنیا این چیزی نیست که تلویزیون ما نشون می ده. اعتقاداتمون مسخره اس. ما ملت هفتاد میلیون نفری، هفت میلیارد انسان رو گمراه می دونیم و خودمونو بهشتی! اما نباید از وضع موجود انتقاد کنیم. چون هر چقدر هم که داد بزنیم و هوار کنیم چیزی عوض نمی شه. تازه، ما فردا قراره استخدام دولت بشیم. خیلی جالبه! برای جلب رضایت حکومت که ما رو با این پرداخت های ناچیز، عملاً به بیگاری می گیره و استثمار می کنه، باید فکرمون رو پنهان کنیم. باید خودمون نباشیم. و این یعنی درد. متأسفم برای کسانی که نه احمق هستن و نه اهل ماهی گرفتن از این آب گل آلود. باید درد رو بچشیم و در فقدان درمان بسوزیم و بسازیم.
پس بذار طنز بنویسیم تا این چند سال عمر بی ارزش و حقیرمون رو با شادی مشمئز کننده و نازلی سر کنیم که بعضی وقتا حالمون رو بهم می زنه.
امیدوارم بازم بهم سر بزنی. دوست داشتم بیشتر حرف بزنم اما ...
من و بونامی چند وقتیه که ریزش مو پیدا کردیم. دیروز رفته بودیم پیش یه خانوم دکتری که ببینیم چه مرگمونه. از در که وارد شدیم دیدیم گوش تا گوش دختره که با مامانشون اومدن نشستن اونجا و منتظرن که ویزیت بشن. هیچکدومشون هم شبیه آدمای مریض نبودن. البته این موضوع یه دلیل ساده داره، اونم اینه که وقتی یه نفر متخصص پوست و مو می شه طبیعیه که مریض تصادفی یا مسمومیت غذایی رو نمیارن پیشش! القصه؛ از شانس ما تنها عناصر ذکور توی مطب من و بونامی بودیم و بقیه هم که گفتم از این دختر باکلاسا بودن که اومده بودن فرمول جدید ماسک هلو رو بگیرن یا درباره جوش زیر پوستی که احساس می کردن رو لپشون در اومده با دکتر مشورت کنن. همچین نگاهمون می کردن که انگار شون پن رو تو نماز جمعه تهران دیدن! اولش فکر کردیم نکنه زیپ شلوارمون بازه که اینطوری مورد توجه قرار گرفتیم، بعد که از اون ناحیه مطمئن شدیم رفتیم پیش منشیه که وقت بگیریم. منشیه همزمان با مانیکور کردن ناخن های پاش، هر ده دقیقه یه جمله هم با ما حرف میزد:
- سلام. خسته نباشيد.
- سلام... خيلي ممنون... بفرماييد... امرتون؟ ( -امرتون و زهر مار! خب وقت می خوایم دیگه! فکر کردی اومدیم روز جهانی کودک و تلویزیون رو تبریک بگیم؟)
- ببخشيد، يه وقت ميخواستیم.
- براي امروز؟ ( - نه برای سال دیگه همین موقع!)
- بله. اگه ميشه.
- بله... حتما ً... ولي ممکنه زياد طول بکشه. ( با این سرعت عملی که تو داری به خرج می دی اگه زیاد طول نکشه جای تعجبه)
- مسأله يي نيست.
- اسمتون ؟
- مارمولک و بونامی.
- بله... تشريف داشته باشيد... نوبتتون که شد بهتون اطلاع مي دم.
پول رو بهش دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم. ملت کماکان داشتن ما رو نگاه می کردن. کم کم اعتماد به نفسمون داشت از بین می رفت. حالا بعضیا که روبروی ما نشسته بودن و نگاه می کردن مسئله ای نبود، یه دختری که در منتها الیه سمت راستمون نشسته بود گردنشو به قاعده دو متر دراز کرده بود و با تعجب و دهن باز زل زده بود به ما دو تا. دلم می خواست پاشم گردنشو اینقدر فشار بدم تا چشماش از کاسه در بیاد و اینطوری رو اعصاب من راه نره. نیم ساعتی منتظر بودیم و کم کم سنگینی جو داشت از بین می رفت و بقیه داشتن متوجه می شدن که ما هم انسانیم و خطری برای جامعه بشری نداریم. منشیه هم مانیکور کردن ناخن های پاشو تموم کرد و شروع کرد به لکه گیری لاک ناخن های دستش. اینجا بود که یه صدای مهیب از تو راه پله به گوش رسید. همه نگاهشون رو به طرف در بردن که ببینن این موجودی که عنوان سنگین ترین پستاندار خشکی رو از فیل ربوده کیه! در باز شد و لمپن با اون قیافه خنگول و لبخند احمقانه اش در حالی که نفس نفس میزد وارد مطب شد و یه راست رفت سراغ منشی. بر خلاف انتظار من و بونامی که فکر کردیم الان خانومای تو اتاق انتظار با نگاهشون لمپن رو می خورن، هیچ کس توجهی بهش نمی کرد!
- سلام خانوم. خوبی؟ مرسی منم خوبم! خسته نباشید. واقعا زحمت می کشین برای جامعه ما. اگه اجازه بدین ...
- کافیه دیگه. صداتو بِبُر! با این قیافه ات اینجا چی کار داری؟
- یه وقت می خواستم اگه ممکنه.
- نه ممکن نیست. تو باید بری صافکاری و جلوبندی وقت بگیری نه دکتر پوست و مو.
- تو رو خدا. قول می دم زود بیام بیرون.
- می خوام صد سال نیای بیرون. مگه اینجا توالت عمومیه که اینجوری می گی؟
- خب ببخشید. تو رو خدا. جون هرکی دوست داری یه وقت بهم بده!
- اول شصت هزار تومن بده تا ببینم می تونم بفرستمت تو یا نه.
- دفترچه بیمه دارم.
- بیمه ات چیه؟
- نیروها مسلح! ( اینجا دو تا شاخ رو سر منو بونامی سبز شد!)
- بده ببینم.
- بفرما.
- بله... آقای سوسک کثیف هستی دیگه؟
- آره. اونم عکس خودمه. برا وقتیه که هنوز نرفته بودم خارج. اون موقع ها خیلی جوون بودم... ( دو تا شاخ دیگه به سر منو بونامی اضافه شد. آخه این اسمش لمپن بود نه سوسک کثیف.)
- بسه دیگه. نگفتم شجره نامه ات رو بگی که. یه بار دیگه حرف زیادی بزنی با این سوهان چشمتو در میارما! همینجا منتظر باش تا بهت بگم چی کار کنی.
- می تونم بشینم؟ آخه خیلی خسته هستم. چند روزیه که خیلی گرفتارم. یه مقداری کسر خواب هم دارم...
- غلط می کنی بشینی! گردنِ خوردت همینجا منتظر باش گفتم. هیچ حرکت مشکوکی هم نکن. یه کلمه هم حرف نزن.
بعد منشیه گوشی تلفن رو برداشت و یه جور مرموزی با تلفن حرف زد و از رو دفترچه بیمه لمپن یه مطالبی رو برای کسی که اونطرف خط بود خوند و آخرش هم گفت یه خورده زودتر لطفاً. حس فضولی داشت خرخره منو بونامی رو می جوید که ببینیم آخر عاقبت این لمپن چی میشه. یه دفعه دیدیم در مطب باز شد و دو تا مرد سیبیل کلفت عصبانی که دو تا چماق گنده تو دستشون بود وارد مطب شدن و با خشونت هر چه تمام تر داد زدن : کدومشونه؟ زود باش بگو کدومشونه؟ منشیه که خیلی هیجان زده شده بود تندی از جاش بلند شد و با دستش لمپن رو نشون داد و گفت : اینه... اینه! تا منشیه لمپن رو نشون داد دو تا سیبیل کلفتا با چماقشون افتادن به جون لمپن و تا می خورد کتکش زدن. اونم به جای اینکه از خودش دفاع کنه یا حداقل سعی کنه از دستشون در بره، هی گریه می کرد و داد میزد : آخه مگه چی کار کردم؟ - زهر مار فلان فلان شده. حالا دیگه با دفترچه بیمه بچه شونزده ساله می آی مطب دکتر؟ تازه اونم دفترچه ای که سه ساله باطل شده! بی شخصیت! لمپن! خرس گنده از این هیکلت خجالت بکش! گریه نکن دیگه! جیغ نزن! اگه گریه بکنی بیشتر می زنیمت ها! ...
اول چند تا مورد از امتحانات بگم تا یادم نرفته. بقیه سوتی ها و مطالب بمونه واسه پست های بعدی.
* تو جلسه ی آخر درس، استاد یه مثال حل کرد و گفت که 69 درصد مواد امتحان پایانی رو همین مثال تشکیل میده. بعد از چند دقیقه بچه ها یه سئوال ازش پرسیدن. استاد هم فرمود که جواب این سئوال چون نکته ی خیلی مهمیه، 27 درصد امتحانه! آخرای جلسه هم یه تمرین بهمون داد که حل کنیم و روز امتحان تحویل بدیم و فرمود که این تمرین 43 درصد امتحان پایانی رو تشکیل می ده و 31 درصد باقی مانده هم از قسمت های اول جزوه میاد.
- نتیجه گیری علمی: روش های درصد گیری متفاوت هستند.
* همون تمرینی که 43 درصد سهمیه داشت، جوابش یه عدد مشخص بود که باید با انجام محاسبات طولانی و طاقت فرسا و جانکاه بهش می رسیدیم. روز قبل از امتحان رفتیم پیش یکی از دوستان تا حل تمرینه رو ازش بگیریم و کپی بزنیم. طرف هم جواب رو بهمون داد و گفت: بچه ها فقط حواستون باشه که عدداش رو یه خرده دست کاری کنین تا استاد شک نکنه!
- نتیجه گیری اخلاقی: حتی اگه برای برنده شدن تو مسابقه ی دو دوپینگ کرده باشی، برای اینکه کسی نفهمه باید آخر بشی!
* کایکو یه درس خیلی مهم رو نخونده بود و حسابی حالش گرفته بود و می ترسید که مشروط بشه. بونامی بهش گفت ای دوست عزیزم! چه نشسته ای و کاسه ی چه کنم چه کنم دستت گرفته ای که من، خواهرم پزشکه و بهش می گم یه گواهی برات بنویسه تا بتونی درستو حذف پزشکی کنی! اونم با خوشحالی پذیرفت و در حق بونامی و خانواده ی محترمش دعاهای بسیار کارسازی کرد. روز امتحان استاد دید که یه نفر نیومده. برگه ی حضور غیاب رو نگاه کرد و با صدای بلند داد زد: آقای کایکو غایبه؟ بونامی با شنیدن نعره ی استاد هول کرد و جواب داد: استاد اجازه! کایکو نمی آد. می خواد درسو حذف پزشکی کنه!
- نتیجه گیری تاریخی: همواره دوست نادان از هزار تا دشمن دانا بدتره!
* یه روز که از دانشگاه بر می گشتم، یکی از بچه های کلاس رو هم سوار کردم و رسوندم در خونشون. طرف موقع پیاده شدن دستشو تو جیبش کرد و دویست تومن گذاشت بالای داشبورد!
- نتیجه گیری آنارشیستی: لزومی نداره که همه ی انسان های شهرنشین، رفتارشون از قواعد خاصی پیروی کنه!
* قبل از شروع امتحان: با چند تا از دوستان از جمله میگ میگ و بونامی و مخمل، روی یه ردیف صندلی دنج و خلوت نشسته بودیم و داشتیم جدیدترین متد های تقلب رو مرور می کردیم که یه خانوم مراقب اومد وایساد بینمون. حالمون داشت گرفته می شد که یه مراقب دیگه اومد و از خانومه پرسید: چرا اینجا وایسادی؟ - این چند نفر خیلی مشکوک می زنن. وایسادم نذارم تقلب کنن. - برو بابا چه دل خوشی داری تو! مگه بچه ای؟ اینا رو من می شناسم. اینا خانمان براندازن! تو که سهلی، هشت نفر دیگه هم بیاری هیچ تاثیری نداره چون اینا کار خودشونو می کنن. بیا بریم اونطرف خودتو سبک نکن! خانوم مراقب هم که دماغش حسابی سوخته بود سرشو اندخت پایین و رفت.
سر امتحان: با فراغ بال انواع و اقسام هنرهای چیتینگ رو به نمایش گذاشتیم. من که بیشتر از بقیه خونده بودم جواب تک تک سئوالا رو به اقصی نقاط سالن می فرستادم. فقط سئوال 6 و 8 رو بلد نبودم که اونا رو هم از روی برگه میگ میگ جواب دادم. چند دقیقه بعد میگ میگ با لحن نگرانی بهم گفت: جواب سئوال 6 و8 رو برسون!!!
بعد از امتحان: مخمل رفته بود پیش استاد که ازش نمرشو بپرسه. اونم گفته بود که شما 14 شدی آقای مخمل. حالا دوست داری چند بهت بدم؟ مخمل هم یه خورده این پا اون پا کرده بود و گفته بود: استاد اگه بهم 16 یا 17 بدی یه دنیا ممنونت می شم! استاد: عزیزم شما نمره ات 19 شده بود. ولی کاملاً مشخصه که تقلب کردی. همون 17 رو بهت می دم که از سرتم زیاده تا یه دنیا ممنونم بشی!
نکته ی جالب اینجا بود که همه ی متقلبین از جمله مخمل، بونامی، میگ میگ و چند تا دختر پسر دیگه که نزدیک من بودن 17 شدن، خود من که تقلب رسونده بودم بهشون 14 گرفتم!
- نتیجه گیری وجدانی: وجدان آدمی که برای انجام یه کار حقوق می گیره و تلاش خودشو می کنه اما از عهده اش بر نمی آد نباید درد بگیره!
- نتیجه گیری اخلاقی 1: آدم خودش ده بگیره بهتر از اینه که با تقلب 20 بشه.
- نتیجه گیری اخلاقی 2: قناعت همیشه هم کارساز نیست. گاهی وقتا برای رسیدن به حق و حقوقمون باید بلند پرواز باشیم!
***
پ ن 1: از اونجایی که قالب وبلاگ رو آرمان میرزایی طراحی کرده، باید این سئوال رو که گل رز به من چه ربطی داره از اون پرسید. مارمولکه هم که طفل معصوم لوگوی وبلاگه و اینجا واسه خودش می لوله.
پ ن 2 : اصلا اهمیتی به این انتقادهای بی سر و ته نمی دم. منظورم کامنت های هشت و دهه. شما که خودتو خواستی دو نفر معرفی کنی و اومدی دمبتو به عنوان شاهد فرض کردی، یادت رفته که زیر هر دو تا نظرت، آدرس یه وبلاگ رو نذاری که تابلو بشی!
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
حرف خاص دیگه ای ندارم که بگم. همه تون رو به خدا می سپارم. بهار هم اومد ولی هنوز
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است!
***
پی نوشت : امروز هفتم فروردین تولدمه
تولدم مممممبااااارک ![]()
در سویی دیگر گروهی دانشجو با مصائب و مشکلات فراوان و پس از مدت ها کار فکری و زمینه سازی و هماهنگی، همایشی برگزار می کنند تا با حضور کارشناسان امر، بحث سیاست خارجی ایران و اوضاع خاورمیانه را بررسی کنند. باز هم سری به آمفی تئاتر دانشکده فنی می زنیم. کل دانشجویان حاضر در سالن به ده نفر هم نمی رسند که بیشترشان در خوابند. البته تعداد آنها در دقایق پایانی مراسم که زمان پذیرایی است، به شدت افزایش می یابد. اصولا دانشجویان ما وقتی ندارند تا بر سر چنین مسائل پیش پا افتاده ای حرام کنند. اصولا پرداختن به این گونه مسائل در برنامه های یک دانشجو نمی گنجد. دانشجو کارهای مهمتری دارد.
همه عادت کرده ایم به پرداختن به ساده ترین وجه یک مسئله، عادت کرده ایم که با مسائل پیش پا افتاده و دم دستی خودمان را مشغول کینم. عادت کرده ایم که فکر نکنیم.
به کجا می رویم؟ شاید تقصیر به گردن متولیان فرهنگی جامعه بیفتد که نتوانستند سرمایه های عظیم و استعداد های خفته ما را بیدار کنند.
ولیکن روی سخن با ماست، ما طلایه داران فرهنگ، ما مظاهر حرکت و پویایی، ما پیشگامان روشنفکری، ما منادیان حق طلبی و آرمان خواهی در جامعه، ما، دانشجویان! ساده انگاری و راحت طلبی تا کی؟ ظاهر اندیشی و ساده لوحی تا چند؟ ای کاش به خودمان بیاییم ...
***
پی نوشت ۱ : ما به کی تعهد دادیم که همیشه طنز بنویسیم؟! مطلبی که خوندین قراره در بین یه سری مطالب خفن دیگه تو نشریه مون چاپ بشه. حتما بخرید ها ! خیلی خوبه ![]()
پی نوشت ۲ : به مام ایران قسم هر پسری که بیاد تو وبلاگم نظر بده، هفته ای ۲۰ تا کامنت واسش می ذارم. آخه چرا پسرا نمی خونن مطالبمو؟ ![]()
پی نوشت ۳ : درس پس میدم! با روش های پاچه خواری خاصی موفق شدم ۱۲ تا از واحدهای افتاده رو که شامل ۵ تا درس اختصاصی خفن می شد و ماکزیمم شون ۷ بود، پاس کنم ![]()
یه روز صبح یه امتحان سختی داشتیم که ناگفته پیداست گند زدیم اساسی! ظهر همون روز یه امتحان دیگه داشتیم و دیگه رمقی واسمون نمونده بود که بریم سر جلسه. نشستیم عقلمونو ریختیم تو یه کاسه دیدیم هیچ راهی نداریم جز تقلب کردن. قرار شد شمبلیله جزوشو بذاره تو توالت و موقع امتحان هرکس به قدر کفایت و درایت از این خوان گسترده توشه و در اصل نمره برگیره! من بودم و شمبلیله و مخمل. به بقیه نگفتیم تا مثل امتحان سیالات پارسال تابلو نشیم که هر دقیقه 7 نفر واسه توالت رفتن اجازه می گرفتن. قبل امتحان 46 بار بهشون تاکید کردم که هر کس رفت توالت سریع جواب هر چند تا سئوال که تونست رو بنویسه و بعد به اون دوتای بقیه هم بده که مجبور نشیم هی بریم و بیایم. اون دو تا سفیه هم با قیافه های کریه مرتب کله ی گچ اندودشون رو تکون می دادن که یعنی فهمیدن من چی گفتم.
دیگه چه دردسرتون بدم، بالاخره رفتیم سر جلسه که دیدم ای دل غافل! از 13 تا سئوال امتحان 3 -4 تاشو بیشتر بلد نیستم! منتظر بودم چند دقیقه از شروع امتحان بگذره تا دست نیاز به چاه مستراح دراز کنم که دیدم شمبلیله عتیقه مثل مار به خودش می پیچه و صدای ناله و فغانش گوش فلک رو کر و بلکه هم کور کرده! یکی از مراقبا رفت بالای سرش که مادرت به عزات بشینه چرا مثل دیو تنوره می کشی؟ شمبلیله گفت ای مرد! چه نشسته ای که من اسهالم و هرآینه احتمال داره خرابکاری کنم! مراقب شمبلیله رو با خفت و خواری فرستاد بیرون. بعد از چند دقیقه آقا با روی گشاده و در کمال وجاهت و ملاحت چون قرص آفتاب تابان خرامان اومد نشست سر جاش و تند تند شروع کرد به جواب دادن. هر چقدر هم منو مخمل بهش التماس می کردیم بهمون وقعی ننهاد و عجز و لابه ما در سنگ اثر کرد ولی در شمبلیله نکرد! وقتی که دیگه از شمبلیله خرفت قطع امید کردم، به لطایف الحیلی از مراقب جلسه اجازه گرفتم و رفتم توالت. دیدم جزوه شمبلیله اونجاس ولی هرچی گشتم جواب سئوالا توش نبود! بر شیطان لعنت فرستادم و دوباره مشغول گشتن شدم که شستم خبردار شد شمبلیله جان گرفته هر صفحه ای رو که جواب سئوالای امتحان توش بوده از تو جزوه کنده و با خودش برده سر جلسه! دست از پا درازتر برگشتم و دیگه چاره ای جز تکیه بر محفوظات خودم نداشتم.
حالا بگیر و بشنو از مخمل بی شخصیت که دیده بود من و شمبلیله رفتیم توالت سروقت جزوه ولی برخلاف توافق قبلی چیزی بهش نرسوندیم عزمشو جزم کرد که خودش یه سر بره قوت لایموتی به اندازه پاس کردن درس از خوان گسترده در توالت بخوره. ببخشید بیاره! اما طفلک در ادامه سریال ناکامی های چند وقت اخیرش، بازم سرش به سنگ خارا خورد! مثلا اومد تیز بازی دربیاره، یه قرص ترامادول از تو جیبش در آورد و به جناب استاد نشون داد که ای اوستاد! صدهزار مرتبه شکر خدای را که افتخار شاگردی و بندگی تو را نصیب ما کرد! من یه بیماری صعب العلاج دارم و اگه همین الان نرم تو توالت و این قرص رو با آب گوارای اونجا نخورم دشمنی به جیفه ات کرده ام که مثل سگ می میرم! استاد گفت: غلط می کنی بخوای بری توالت! من خودم زغال فروشم! کار به کار شماها دارم! اگه می خوای قرص بخوری یه لیوان چایی اون جلو هست. قرصتو با اون کوفت کن! و مخمل احمق که جدی جدی باورش شده بود مریضه و باید قرص بخوره، رفت ترامادول رو خورد و برگشت! هنوز به یه دقیقه نکشیده بود که قرص اثر خودشو گذاشت و مخمل به خواب عمیقی فرو رفت و تا نیم ساعت بعد از امتحان بیدار نشد! من و شمبلیله هم کار خاص دیگه ای نکردیم تا امتحان تموم شد و جناب استاد گیر داد که حالا خودمونیم، جواب چند تا از سئوالا رو از تو توالت درآوردین؟ منم گفتم حاشا و کلا! دشمنی به نمکت کرده ام اگه تقلب کرده باشم. اونم گفت ای گیسو بریده حاشا می کنی؟ دارم برات! اینو گفت و لبخندی زد و رفت. و این چنین بود که ضرب المثل آش نخورده و دهان سوخته بوجود اومد!
شمبلیله تو تختش دراز کشیده تا بخوابه. ولی به شدت احساس سرما می کنه. پتو رو می کشه روی سرش ولی بازم سردشه. از سرما داره میلرزه. هر چی لباس توی اتاقش می بینه رو از پالتو و پلیور گرفته تا هشت جفت جوراب و سه تا شلوار تنش می کنه و حوله و چتر و فرش و موکت رو هم دور خودش می پیچه ولی بازم سردشه. شعله بخاری رو زیاد می کنه تا شاید اتاق گرم بشه. بخاری رفته رفته داره ذوب می شه از شدت حرارت ولی شمبلیله بازم سردشه! دوباره میره تو تختش و سعی می کنه بخوابه. فایده نداره. خیلی خیلی سردشه. ساعت یک نصف شبه. از تختش میاد بیرون. شروع می کنه به نرمش کردن و انجام حرکات ورزشی تا یه خورده بدنش گرم بشه. دوباره میره تو تخت ولی بازم سردشه. شروع می کنه به گریه کردن. احساس حقارت می کنه. آخه چه مرگشه؟ چرا اینقدر سردش شده؟ چرا اینقدر پرده اتاقش تکون می خوره؟ سرمای هوا باعث شده که مغزش کار نکنه. گرچه مغز اون توی گرما هم عملکرد چشمگیری نداره. فردا صبح به داداشش می گه نمی دونم چرا اتاقم اینقدر سرد بود دیشب! داداشش می گه حقا که شمبلیله ای ! خب پنجره اتاقت باز بود دیشب ! چطور نفهمیدی ؟
*
مخمل تازگیا خیلی دست و پا چلفتی و ننر و چُلمن شده و دیگه همه از دستش زلّه شدیم و تحمل کردنش واقعا برامون سخت و طاقت فرسا شده. اون از ماجرای دو هفته پیشش که توی یه تاکسی زورگیرش کرده بودن و پول و گوشی موبایل و هر چی وسیله قیمتی داشت رو ازش گرفته بودن و با یه شورت توی خیابون پیاده اش کرده بودن! هفته قبل هم که باباش گرفته بود سیر دلش کتکش زده بود!!! و هر چی ازش می پرسیدیم صورتت چرا زخمیه می گفت توی باشگاه هالتر خورده بهم! وقتی هم که میاد پیش ما به جای اینکه در غیبت کردن و دست انداختن دیگران همراهی کنه با اون دماغ گرز مانندش فقط نگاه می کنه و هیچی نمی گه. حالا اینا به کنار، چند روز پیش حضرت آقا کیف پولشو یه جایی که خود گور به گور شده اش هم نمی دونه کجاست گم می کنه. یه بنده خدایی هم کیف پول رو پیدا می کنه و از روی کارت دانشجویی مخمل که توی کیف بوده، می فهمه که این دانشجوه و میاد کیف پول رو تحویل حراست دانشکده فنی میده. مدارک و مبلغ پولی که توی کیف بوده رو صورتجلسه می کنن که فرضاً ده هزار تومن پول توی کیف بوده. فرداش که مخمل می ره پولش رو تحویل بگیره، می بینه که سه تومن بیشتر تو کیف نیست و مسئولان عزیز و زحمتکش حراست، به اصطلاح زدن تو گوش پوله و هفت تومنش رو به عنوان دستخوش برداشتن! آخه آدم اینقدر بی شخصیت باشه که مسئول حراست هم ازش چیز بلند کنه؟ جل الخالق!
*
چند روز پیش توی دانشگاه کارگاه آموزش پیشگیری از اعتیاد یا به قول بچه ها (( پیشگیری از ترک اعتیاد )) برگزار شد. مربی کارگاه هم سرهنگ نمی دونم کی بود که توی بخش مبارزه با مواد مخدر نیروی انتظامی کار می کرد و مرتب می گفت شما دانشجوا خیلی بچه های خوبی هستین و من می دونم که تا حالا اسم مواد مخدر و سیگار رو هم نشنیدین. یکی از دانشجوا از مربیه پرسید که : جناب سرهنگ قطران سیگار به چی می گن؟ - چی چی؟ - قطران دیگه، کنار پاکت سیگار همیشه اندازه نیکوتین و قطرانشو می نویسن. - من که همچین چیزی ندیدم تا حالا. - ای بابا! بیا اینجا رو می گم. نگاه کن! و دانشجوی عزیز دستشو کرد تو جیبش و یه پاکت سیگار وینستون لایت درآورد. - چشمم روشن سیگار وینستون هم که می کشی! - نه بابا اینو آوردم که درباره قطران سئوال کنم!
چند دقیقه بعد جناب سرهنگ داشت درباره علائم مصرف مواد مخدر توضیح می داد. - بچه ها یکی از علائم مصرف حشیش اینه که فرد معتاد بدنش رو می خارونه، مخصوصا نوک دماغشو که جای حساسیه! یکی دیگه از دانشجوا گفت : شرمنده ام که اینو می گم، ولی فکر کنم که شما دارین علائم مصرف تریاک رو می گین!!! علائم مصرف حشیش ایناس ... و تریاک هم ... و هروئین هم این طوریه که ... ( بدلیل بد آموزی فراوان سانسور می شه این قسمتا ) جناب سرهنگ داشت شاخ در می آورد ولی به روی خودش نمی آورد! - خب حالا لازمه که روش های مصرف اوناع مواد مخدر رو بهتون بگم که ایناس ... ! - جناب سرهنگ فکر کنم چند تا روش مصرف هروئین و تریاک و کراک رو جا انداختین! اینا رو هم اضافه کنین ... ! - خب دیگه کافیه! معلومه که دانشجوهای فهمیده ای هستین و با مواد مخدر آشنایی دارین ولی هیچ وقت طرف این جور چیزا نمی رین! در آخر لازم می دونم که نمونه هایی از چند نوع مواد مخدر رو بهتون نشون بدم! مطمئنم که این بار سورپرایز می شین! من اینجا توی کیفم نمونه بعضی از انواع مواد مخدر رو دارم. - جناب سرهنگ شیشه چه شکلیه؟ نداری توی بساطت؟ - نه متاسفانه شیشه ندارم! - ولی من دارم. ایناهاش! اجازه هست به بچه ها نشون بدم؟! -
- جناب سرهنگ منم شیره تریاک دارم که شما نداشتین. بیام به بچه ها شنون بدم؟!!! - ![]()
فکر می کنم جدی جدی کارگاه بعدی که توی دانشگاه برگزار بشه کارگاه ترک اعتیاد باشه!
*
پی نوشت ها :
1. ببخشید اگه متنا بی مزه و لوس شده. یه مدته که به قول دوستان در دوران رکود به سر می بریم و همه شوخی ها و حرفا و سوتی هامون بی مزه شده و هرچی تلاش می کنیم نمی تونیم حتی خودمون هم یه دل سیر بخندیم! ای داد بی داد!
2. این عتیقه کیه که پسورد وبلاگمو هک کرده بود؟ البته دمش هم گرم بود که پسورده رو عوض نکرد و فقط قالب رو بهم ریخته بود و اسم خودشو هم به عنوان نویسنده وبلاگ گذاشته بود اینجا! اگه می دونستم متن گذاشتن توی وبلاگم اینقدر کشته مرده داره می فروختمش می رفتم لهجه مو عمل می کردم!
3. انجمن علمی دانشگاه ما وبلاگ نداره ( اینو یه نفر تو کامنتای پست قبلی پرسیده بود) البته یه مدت چند نفر تلاش کردن که یه همچین کاری انجام بدن که با درایت و هوشیاری موفق شدم وبلاگشون رو هک کنم و اونا هم دیگه بی خیال شدن! حالا چطور شده این سئوال به ذهنت رسیده؟ می خوای وبلاگ بزنی واسمون؟
4. تا بعد از امتحانام بای بای!
چند روز پیش با کایکو و زبل خان مشغول پیاده روی بودیم. نزدیکای میدان فردوسی که رسیدیم کایکو نیشش باز شد و سرعتشو مثل پلنگی که به نزدیکای آهو می رسه کم کرد و با انگشت سبابه اش به روبرو اشاره کرد و گفت : لمپن! من و زبل خان هم به طور همزمان نیشمون باز شد و شکر خدا رو به خاطر سوژه ای که انداخته بود تو دامنمون به جا آوردیم. نگاه کردیم دیدیم به به خودشه. جناب دکتر داره با قدمهای استوار و دهان باز که تفش داشت ازش می چکید و چشمای گرد شده که حاکی از رؤیت یه لقمه دندون گیر بود به طرف یه بلال فروش می ره. به طور مخفیانه ای دنبالش راه افتادیم تا اینکه به بلال فروشه رسید. طرف هم یه آدم هپلی چرکو بود که یه دستمال یزدی ( همون دستمال ابریشمی خودمون ) دور سرش بسته بود و لباساش هم عبارت بودند از یه کفش اگنس سفید تاناکورا، یه شلوار کردی خانواده دمپا تنگ مشکی و یه تی شرت چهارصد تومنی که عکس بروسلی روش بود و همزمان که یکی از آهنگ های داوود مقامی رو زمزمه می کرد، مشغول باد زدن ذرت بود.دکتر با نیش باز در حالی که دستشو مرتب به شکمش می مالید رفت جلو و سلام کرد و گفت آقا تو رو خدا دو تا بلال خوب به من بده. بلال فروشه که اسمشو می ذاریم جوات بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت : واسّا تو صف عتیقه! دکتر چند دقیقه ای صبر کرد و مرتب دور و برشو نگاه می کرد و صفی نمی دید. جوات هم هر کس که از راه می رسید رو راه می انداخت ولی به لمپن محل نمی ذاشت. لمپن دوباره گفت آقا جون بچه ات دو تا بلال خوب به من بده. - دِ گفتم صبر کن دیگه! استغفرالله! عجب آدمایی پیدا می شن! چند بار دیگه یه همچین مکالماتی بینشون رد و بدل شد و ما کم کم دلمون به حال لمپن سوخت و خواستیم بریم پیش جوات وساطت کنیم و در این بین یه خود شیرینی هم کرده باشیم که بالاخره جوات از خر شیطان پیاده شد و گفت : خب بی شخصیتِ شکمو الان مُردی چند دقیقه وایسادی؟ اعصاب منم به خاطر اون شکم کوفتیت خرد کردی. بگو ببینم چی می خوای؟! لمپن گفت : اون دو تا بلال درشتا که اون بالا هستن رو اگه ممکنه لطف کن برام کباب کن. خیلی به نظر خوشمزه می رسن! دستت درد نکنه! جوات دو تا بلال رو با دست نشون داد و پرسید: همین دو تا رو می خوای دیگه؟ - آره خیر از جوونیت ببینی ایشالا. - باشه الان واسه ات می گم. و دست کرد اون زیر دو تا ذرت کپک زده کوچیک رو که کرمو هم بودن و بوی بدی می دادن و بیشتر دونه هاشونم ریخته بود و شبیه کله نعیم سعداوی بودن رو در آورد و شروع کرد به کندن پوستشون که برا لمپن کبابشون کنه. لمپن اینبار با متانت گفت : جناب آقای بلال فروش من این دو تا رو نخواستم. اون دو تا بالاییا رو گفتما. - تو غلط کردی. همینه که هست. می خوای بخواه می خوای نخواه. - خب نمی خوام! - غلط می کنی نخوای ! یه ساعته وایسادی اینجا اعصاب منو خرد کردی حالا می گی نمی خوام؟ می خوای بزنم ناقص ات کنم؟ لمپن دیگه چیزی نمی تونست بگه چون بغض راه گلوشو بسته بود و چشماش پر اشک بود. فقط چند دقیقه یه بار با آستینش اشکاش و آب بینی اش رو پاک می کرد و برا اینکه جلو مردم ضایع نشه می گفت : ای بابا این دود زغالا پدر آدمو در میاره. بعد برای اینکه دل جوات رو بدست بیاره پرسید: راستی شما ماشاالله چشماتون خیلی درشته ها. چطور دود این زغالا رو تحمل می کنین؟ - به تو مربوط نیست. یه بار دیگه حرف مفت بزنی همین زغالا رو میریزم رو سرت تا از ریخت بیفتی. هر چند الانشم قیافه ات خیلی چندشه ! اَه اَه! و همزمان با ادا کردن این جملات، بلال ها رو که بوی بدشون به خاطر کباب شدن کرم های توشون بدتر هم شده بود داد به لمپن. لپمن با گریه مشغول خوردن بلال ها شد و علیرغم این که حالش خیلی گرفته بود به سرعت هر دو تا بلال رو خورد و یه آروغ هم روشون زد. بعد از جوات پرسید: آقا چقدر بدم خدمتتون؟ - دوتا بلال داشتی، هر کدوم سه تومن، هفت تومن بسلف! - اِااااا! دو تا بلال کرمو بوده ها! دنده کباب که نخوردم! چرا اینقدر گرون؟ - اینقدر حرف مفت نزن حمال فلان فلان شده. پولو می دی یا گردنتو بشکنم؟ لمپن باز تسلیم شد و چهار تا دو هزاری داد به جوات. - بقیه پولمو نمی دی؟ - چی؟ - هیچی خدافظ! اینجا بود که لمپن با چشم گریون راهی خونه اش شد و ما هم به اتفاق دوستان تصمیم گرفتیم که با همنوعانمون مهربون تر باشیم!
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد ...
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه ... ببخشيد ...
مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!
مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...
مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.
مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.
مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...
مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!
مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟
مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟
***
خدایا توبه !!!
